شرح حال یک قربانی و بازمانده بمباران شیمیایی سردشت مصطفی اسدزاده

شرح حال بسیار اندک از یک قربانی و بازمانده بمباران شیمیایی سردشت- مصطفی اسدزاده

تو فکر کن یک واگن جسد از راه دور به شهر آورده باشی
 راننده گرسنه و تو عق تمام عالم در در گلو نگه داشته باشی
 تو فکر کن آنقدر خسته که یواشکی دم گوش خدا می گویی خوابم می آید
 تو فکر کن خاک بوی سیب بدهد
 نه بوی سیر می دهد
 تو فکر کن شهر خالی از آدم باشد
 فانوس ها همه مسموم و تاریکی حاکم باشد
 تو فکر کن گور کن ها همه کوچ کرده باشند
 در شهر تعداد جنازه ها از زنده ها بیشتر باشد
 زمین سفت و تعداد قبرها نو(9) عدد باشد
 جنازه اول در قبر خوب جا بیفتد
 جنازه دوم،سوم، چهارم ؛پنجم برایت شبیه بازی کودکان باشد
 جنازه ششم خسته ات کند
 جنازه هفتم تو را به بیزاری برساند
 جنازه هشتم به تو بفهماند یک جنازه بیشتر نمانده است
 تو فکر کن آنقدر خوابت بیاید که یواشکی دم گوش خدا می گویی امشب بس است
 تو فکر کن صبح قرار است بروی و باز یک واگن کامل جنازه با خودت به شهر بیاوری
 تو فکر کن صبح، صبحانه دو عدد تخم مرغ باید چه مزه ای داشته باشد

/ 0 نظر / 19 بازدید