<

زمزیران
دانشنامه تاریخ ،جغرافیا، فرهنگ و ادبیات و فولکلور و جاذبه های گردشگری شهرهای(سردشت و پیرانشهر) 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان



مه م و زین( رمان) Mem û zîn

 مه م وزین یکی از رمانهای عشقی احمد خانی ,  داستانی همچون شیرین و فرهاد و یا لیلی و مجنون که حدود دویست سال قبل از خانی در کردستان ترکیه اتفاق افتاده و به صورت شفاهی در قالب بیت و حیران توسط دنگ بیژان ( آواز خوانهای کلاسیک ) خوانده می شد احمد خانی در قرن هفدهم آنرا جمع آوری وبه صورت اثری مانگار درآورد .این کتاب یکی از شاهکارهای منظوم ادبیات کردی است وعده ای آنرا شاهنامه کردی نیز می نامند.کتاب از نظر ادبی بسیار غنی و ارزشمند.و تا کنون به چندین زبان زنده دنیا  ( آلمانی , روسی , انگلیسی  , ترکی , عربی و ... ) ترجمه شده است  . برای اولین بار اوژن پریم و آلبرت سوسن در سال     1890 آنرا به زبان آلمانی ترجمه , چاپ ومنتشر کردند .در سال 1930 ا . و . ن لوکوک مم و زین را منتشر کرده است .در سال 1926 توسط هوگوماکس ودر سال 1940 توسط رژه لسکوی فرانسوی و در سال 1909بوسیله ئوسکارمان آلمانی ترجمه , چاپ و منتشر شده است در سال 1859 توسط الکساندر ژابا مشرق شناس روسی و لیرخ شرق شناس فرانسوی نقد شده است .خانم رودینکو درسال 1962 آنرا به روسی ترجمه کرده است .رودینکو معتقد است که مم وزین خانی بزرگترین شاهکار ادبی دنیاست .او این کتاب را مساوی با شاهنامه فردوسی و ایلیاد و اودیسه هومر یونانی می داند .این کتاب تا کنون چندین بار ودر کشور های مختلف همچون استانبول , شام , بغداد , مسکو , برلین , قاهره , تهران و...چاپ و منتشر شده است . و همچنین ماموستا هه ژار مهابادی آنرا از کردی کرمانجی به کردی سورانی ترجمه کرده است .خلاصه ای از رمان مم وزین  را به زبان فارسی ترجمه و تقدیم شما دوستان می کنم امیدوارم که مورد توجه تان قرار بگیرد.

در زمانهای قدیم امیری بود بنام زین الدین که در جزیر بوتان فرمانروایی می کرد او مشهور به میر بوتان بود .امیری قدرتمند , رشید , جسور و خوشنام بود .در بذل و بخشش همچون حاتم طایی ودر رشادت و جوانمردی مانند رستم زال بود .

 مو حتاجێ   سه خاوه تا   وێ    حاتم

 مه غلوبێ  شه جاعه تا وێ  روسته م

میر زین الدین دو خواهر بسیار زیبا همچون پریان بهشتی داشت بنام زینو ستی که زیبایی و نجابت آنها زبان زد عام و خاص بود .آنها در اندرونی قصر بوده و کمتر کسی توانسته بود آنهارا ببیند ولی تعریف وتمجید آنها در همه جا بود وخیلی ها آرزو داشتند که روزی آنها را ببینند.

هه رچه ند   ستی   وه  نازه نین  بوو
لێ  زین    ژمسالێ   حوورعین    بوو
ئه ڤ هه ردۆ وه کی دو شه ب چراغان 
گاڤا    دمه شینه      باغ     و  راغان
نالان   دکرن    جه ماد   و    حه یڤان 
 تالان   دکرن   نه بات    و     ئینسان

 در دربار میر مردان با کیاست و شجاعت زیادی وجود داشت . در بین این مردان دونفر بودند که بسیار مورد اعتماد و توجه میربودند یکی بنام تاجدین ودیگری بنام مم . هر دو در شجاعت و رشادت بی نظیر بودند.

تاجدین    دگوتنێ       جه وانه ک  
 گوده رزێ زه مانه په هله وانه ک

تاجدین فرمانده محافظان و مم نیز یکی از محافظان میر بود .تاجدین پسر اسکندر از وزرای میر ومم پسر دبیر ( منشی ) میر بود .تاجدین دو برادر بنامهای عارف و چکو نیز داشت . تاجدین و مم از برادر بهم نزدیکتر بوده وبسیار بهم علاقه مند بودند.در آن ایام مردم برای جشن عید نوروز به باغ و بوستان , دشت و دمن میرفتند.( مانند سیزده بدر امروزه ) وبه شادی می پرداختند.هیچکس در منازل نمی ماند. در یکی از این مراسمات تاجدین و مم با لباس مبدل دخترانه شرکت داشتند ناگهان چشمشان به دو پسرک جوان افتاد که درحال مبارزه بودند. در مبارزه هیچکس حریفشان نمی شد.در زیبایی نیز بی همتا بودند تاجدین و مم کنجکاو شده آنها را تعقیب کرده و سرانجام پی بردند که آنها پسر نیستند بلکه دو دختر پری صفتند . بادیدن آنها تاجدین و مم چنان دلباخته آنها شدند که هردو از هوش رفتند . دختران همان زین و ستی خواهران میر بودند آنها انگشتر های خودشان را باهم عوض کرده و به قصر برگشتند . مم وتاجدین وقتی به هوش آمدند هیچکس آنجا نمانده بود پریشان و مشوش به خانه آمده مریض ودر بستر بیماری افتادند.همه فکر و ذکر آنها آن فرشته های زیبا بودند. و نمی توانستند لحظه ای از فکر کردن به آنها غافل باشند .ساعتها به انگشترها خیره می شدند و به فکر صاحبان آنها بودند تا اینکه متوجه شدند آن دونفر یکی زین و آن یکی ستی بوده است .و اما ستی و زین نیز حالی همچون حال مم و تاجدین را داشتند .آنها دایه ای داشتند بنام هایزبون که زنی دنیا دیده و با تجربه بود .وقتی حال وروز دخترکان را دید متوجه شد که آنها وضعیت مناسبی ندارند و کاملا تغییر کرده اند .از آنها پرسید : برسر شما چه آمده ؟ چرا چنین آشفته اید ؟ زین گفت :

ئه ی هه وه سا دل و هناوان
ئه ی   روهنیا هه  ردو  چاوان

دایه جان ما شیفته دوتا دختر شده ایم .دایه گفت مگر ممکن است .زین گفت آری ولی انگشتر های ما پیش آنها ست وانگشترهای آنها پیش ما, برو بگرد و صاحبان این انگشتر ها را پیدا کن .دایه پیش یک رمال خبره رفت وگفت :

 ئیحسان  بکه  په رده یێ  هلینه
  ئه و هه ردو مه له ک ببێژه کینه

 رمال رمل انداخت و گفت : این انگشتر ها مال مم و تاجدین هستند . دایه برگشت و موضوع را به زین و ستی گفت . زین گفت دایه جان برخیز برو به مم بگو زین تورا وستی هم تاجدین را می خواهد اگر آنها نیز ما را می خواهند بر اساس رسم و رسومات مان برایمان خواستگار بفرستند.

رابه  هه ره  ببێژه  تاجدین
 گه ر ته ستی دوێ مه مێ زین
مزگین ژوه رامه هوون قه بولن
 ئه م  ژی  زیده تر  مه لوولن

دایه طبق دستور زین انگشتر ها برداشت و رفت سراغ مم و تاجدین و انگشتر ها را به آنها پس داده و موضوع خواستگاری را به آنها گفت و بر گشت .

مم و تاجدین برخاستند و بزرگان خودرا برای خواستگاری پیش میر فرستادند . ولی چون تاجدین بزرگتر بود باید اول عروسی او انجام میشد پس از آن نوبت به مم می رسید.بزرگانخدمت میر رفتند و  گفتند: یامیر شما تاج دین را خوب می شناسید ما امروز آمدیم که شما اورا به دامادی قبول کنید میر گفت : آری او برای من خیلی عزیز است اگر ستی راضی باشد من حرفی ندارم .خواستگاری به خوبی و خوشی تمام شد و میر یک عروسی بسیار مجللی برای آندو گرفت و ستی به عقد تاج دین در آمده و او به عنوان عروس به خانه تاجدین پاگذاشت .

 میر غلامی بنام بکو (به کو ) داشت , بکو مردی شیطان صفت , ریاکار دو بهم زن و متملق و چاپلوس بود .

ناوێ  وی  مونافقی  به کر بوو
به لکی   ژ  بلوقیا    به تر  بوو

روزی بکو نزد میر رفت و به او گفت :یامیرشما به تاج دین محبت کردید اورا داماد خود قرار دادید ولی نمی دانید که او چشم طمع به تاج و تخت شما را دارد و خودش هم تصمیم گرفته خواهرت زین را به مم بدهد .بکو آنقدر از تاج دین و مم بدگویی کرد تا ذهنیت میر را نسبت به آنها تغییرداد .میر خشمگین شد و گفت : به تاج و تختم سوگند یاد می کنم اگر کسی بخواهد به خواستگاری زین برای مم بیاید سرش را از تنش جدا خواهم کرد . کسی جرات نداشت برای اینکار داوطلب بشود .زین بعد از رفتن ستی تنها همدم خود را از دست داده بود اینک تک و تنها در قصر در آتش عشق مم می سوزد ومی سازد و روز به روز بیمارتر و لاغرتر می شود . شب وروز اشک می ریزد و می نالد . مم نیز حال وروز شبیه زین را دارد .روزی میر همه مردان را جمع کرده وبه شکار رفت مم از موضوع مطلع شده واز این فرصت استفاده کرده و خود را به باغ قصر میرساند تا زین را ببیند .آنها در باغ موفق به دیدار هم می شوند وآنقدر خوشحال میشوند ودر کنار هم می مانند که نمیدانند غروب شده ناگهان متوجه می شوند که میرو همراهان  وارد باغ شدند . زین فرصت در رفتن را پیدا نمی کند مجبور می شود زیر عبای مم خود را پنهان کند ومم نیز خودرا به ناخوشی و خواب می اندازد .قبل از اینکه میر آنها را ببیند تاجدین آنها را دیده و می داند زین زیر عبای مم پنهان شده است به فکر چاره می افتد فوری به طرف قصر خود رفته قصر را آتش زده و اعلام کمک می کند میر و همراهان متوجه آتش شده و باغ را ترک می کنند بدین وسیله تاجدین مم وزین را نجات میدهد.

بهر حال عشق و دلدادگی مم وزین زبان زد خلق و عالم می شود واین خوشآیند میر نیست . بکو بار دیگر دست به کار میشود و خودرا به میر میرساند و می گوید : ارتباط مم و زین خیلی زیاد شده و باعث آبروریزی شما خواهد شد .همه اهالی جزیر از این ارتباط حرف میزنند  میر می گوید : با ظن و گمان نمیشود من باور ندارم بکو می گوید : قربان مم دروغ حرف نمیزند او را به کاخ دعوت کن با او شطرنج بازی کن شرط این با شد که وقتی شما برنده شدید از او بخواهید که به شما بگوید که به چه کسی علاقمند بوده و اورا دوست دارد او نیز حقیقت را به شما خواهد گفت .میراینکار را می کند اینک بازی شطرنج شروع شده و هر بار میر بازی را می بازد بکو متوجه شد که زین از پنجره قصرش بازی برادر و معشوقش را نگاه می کند ولی مم پشت به پنجره است بار دیگر بکو حیله گر به فکر حیله می افتد وبه میر پیشنهاد میدهد که برای خوش شانسی جایشان را عوض کنند .میر و مم جایشان را عوض می کنند اینبار مم رویروی پنجره قصر زین قرار می گیرد , بازی دوباره شروع می شود در حین بازی ناگهان مم چشمش به زین می افتد که در پنجره قصر او را می پاید هوش و حواس از سرشمی پرد وروند بازی از دستش درمیرود و بازی را خیلی زود واگذار می کند  .میر برنده با غرور می گوید : حالا بگو به کی دل باخته ای ؟بلافاصله بکو به میان حرف آنها میپرید و می گوید: مم عاشق یک دختر سیاه چرته و لب ترکیده عرب شده . مم گفت : نه من عاشق دختری هستم که نجیب زاده و و دختر یک امیر کرد است و نام او نیز زین است .میر تا این حرفها را شنید عصبانی شد و دستور داد تا مم را بکشند .مم شمشیرش از غلاف در آورد آماده دفاع از خود شد تاجدین و عارف و چه کو خود را به مم رساندند و گفتند اگر قرار باشد مم کشته شود باید هر سه ما را نیز بکشید . میر به ناچار از کشتن مم صرف نظر ولی دستور داد او را به سیاه چال بیفکنند .

اینک مم در زندان و زین در قصر به دور ازهم بی قرارند ودر غم هجران یکدیگر اشک ریخته و مینالند .هر دوی آنها خواب و خوراک ندارند.

حه تا ره مه قه ک هه بیت ژ جانی
  جانا   تو  د جانیدا   نه هانی
هندی  کو  ژ هجرێ  بێ قه رارم
 ئه و    چه ند   ژته   ئومیدوارم

 آنها دست به چله کشی ( نوعی ریاضت است که تا چهل روز هیچ چیزی را نمی خورند ) زدند . ریاضت و چله کشی مم به حدی رسید که مم بطور کلی زین را فراموش و از عشق زمینی به عشق آسمانی و عرفانی رسید او دیگر غیر از خدا عاشق هیچکس نبود . همه مردم جزیر از حال و روز آنها مطلع شده و احساس همدردی کرده و به بکو لعنت می فرستاند که چگونه مانع وصال دو دلداده پاک و معصوم شده است . تنفر مردم از بکوی منافق روز به روز بیشتر و نارضایتی مردم از میر نیز بیشتر میشد به حدی که تاجدین و عارف و چه کو تصمیم گرفتند بر علیه میر قیام کنند ومم را نجات بدهند بکوی منافق مطلب را فوری به گوش میر رساند وبه او پیشنهاد داد مقداری نرمش نشان دهد تا اعتراضات مردمی فروکش کند میر گفت : بکو برو به زین بگو من مم را می بخشم و شما می توانید به دیدن مم بروید . (نقشه بکو این بود که می دانست مم به حدی در زندان ضعیف و نحیف  شده است که به محض دیدن زین طاقت نیاورده و در دم خواهد مرد).زین از موضوع باخبر شد او همراه با ستی و دایه اش برای دیدن مم آماده میشوند ولی با کمال تاسف خبرمی آورند که  مم جان باخنه است .زین با دلی پراز غم واندوه خودرابرسربالین مم در زندان می رساند دستی برسرو روی مم می کشد . ناگهان دید که مم چشمانش را باز کرد به زین نگریست ولی او زین را نشناخت .به مم گفتند این زین است که به دیدن شما آمده میر هردوی شما را عفو وبا ازدواج شماها موافقت کرده است. ولی دیگر کار از کار گذشته بود مم تنها این چند کلمه را گفت: من به غیر از خدای خود از کسی درخواست عفو نمی کنم وغیراز خدای خود معشوقی ندارم .مرا به حال خود واگذارید و بروید. سپس  برای همیشه چشم از جهان فروبست و جان را به جان آفرین تسلیم کرد .موضوع به گوش میر رسید او چنان منقلب شد و از کرده خود پشیمان که دستور داد حکیم و دکتر به زندان بروند و مم را نجات بدهند ولی مگر می شود مرده را زنده کرد .مردم جزیربا دلی آکنده ازغم وتاثرطی مراسم با شکوهی مم را تشیع جنازه کرده واو را باغم و اندوه فراوان به خاک سپردند.

بوتان  ژ مه زن   حه تا  بچوکان 
 نسوان و کچ وبه نات و بووکان
ئه عیان  و ئه کابر  و ئه عالی
 میرزا و    رووال   و   لائوبالی
یک فه رد نه ما   دشه هری   دلخوه ش
 بیلجومله د سه رخوش و موشه وه ش

زین با دلی شکسته وپراز غم نزد برادرش میر زین الدن رفت اینک برادر پشیمان و سرافکنده است زین به او گفت برادر من نیز باید به دلداده ام بپیوندم ولی از شما یک درخواست دارم وآن این است که شما بایستی پس از مرگم یک مراسم عروسی برای من و مم که دیگر در این فانی نیستیم همانند مراسم عروسی تاجدین و ستی برگزار کنید .سپس به به سر قبرمعشوقش رفت و  خودرابرسرقبرمم انداخت آنقدر گریه و زاری کرد تا او نیز از دنیا رفت .  تاجدین بسوی آنها میرفت که ناگهان در سر راهش با بکوی منافق مواجه شد .تاجدین بلافاصله شمشیرش را کشید و بکوی ملعون به درک واصل کرد.مردم هر دو دلداه ناکام را در کنار هم  به خاک سپردند . وتصمیم گرفتند که بکو را هم نزد آنها دفن کنند پس از مدتی دو گل بر سر قبر این دو دلداده پاک سرشت سبز شد ولی یک خار نیز بین آنها رشد کرده بود ومانع رسید آن دو گل بهم میشد . هم اینک قبر مم و زین در شهرجزیر بوتان مورد توجه عام و خاص بویژه عشاق بوده و می باشد .

[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ محمد فاضل شوکتی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد. "بنیامین فرانکلین" (زمزیران نام رشته کوهی زیبا و بلند در سلسله کوههای زاگرس مابین مهاباد ، ،سردشت و پیرانشهر میباشد) محمد فاضل شوکتی دانش آموخته علم مدیریت .کارمند و مدرس: که به تحقیق در زمینه میراث معنوی و فکری شهرهای پیرانشهر و سردشت می پردازد،و سعی دارد تا برگیرنده مطالب و مقالات مرتبط با این دو شهر باشد. این وبلا گ در راستای مدیریت و جمع آوری اسناد ،مدارک ،عکسها و نشریات،مشاهیر و اطلاعات : تاریخی ،فرهنگی،اجتماعی، دوشهر( پیرانشهر و سردشت ) به منظور شکل دادن کانالی برای حضور در فضای مجازی و به اشتراک گذاشتن این اطلاعات و معرفی این دو شهربه ایران و جهان شکل گرفته است . بررسی و غور در میراث معنوی و فکری هزاران ساله ی این دو شهر از عهده یک یا چند نفر خارج بوده ،و یاری اصحاب قلم و نظر را می طلبد،، اگر این وبلاگ بتواند نقطه عطفی باشد برای زاده شدن اندیشه ای نو در پایان نامه های دانشگاهی و یا روان نمودن اطلاع رسانی به گردشگران و ایجاد پل ارتباطی مابین مردمان خون گرم این دوشهر با جهان و جذب گردشگران به مراکز طبیعی جذاب وتجاری این منطقه ، به هدف خود رسیده است . همچنین این وبلاگ حاوی عکسهای بسیارزیبا و دلپذیر و پر ارزش، قدیمی و نادری است که یاد آورخاطرات و حوادث و لحظات تاریخی تلخ و شیرین گذشته و پیوند آنها با حال و آینده شماخواهد بود . مطمئنا لحظاتی را که با ما سپری خواهید نمود شیرین خواهد بود. این وبلاگ را می‌توان یک مرجع برای معرفی مراکز گردشگری و تفریحی و توریستی وتجاری شهرهای پیرانشهر و سردشت دانست. امید می رود بازدید کنندگان عزیز ، کاستی های آن را به طرق ممکن گوشزد و با ارسال تجربیات موفق خود دراین حوزه و نیز در راستای پر بارتر نمودن محتویات زمزیران، مارا یاری فرمایند.
موضوعات وب
RSS Feed