<

زمزیران
دانشنامه تاریخ ،جغرافیا، فرهنگ و ادبیات و فولکلور و جاذبه های گردشگری شهرهای(سردشت و پیرانشهر) 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

مؤلف تنها کتاب مفصل “بوی ناآشنا” از بمباران شیمیایی سردشت است. روایت هایش دقیق و مستند هستند. او می تواند به عنوان یکی از موثق ترین افراد در موشکافی و تبیین معضلات مردم سردشت و ارائه راهکارهای صحیح، مورد مراجعه قرار گیرد.


 

موضوع : سلاح شیمیایی

عنوان :خاطرات حسین محمدیان از بمباران شیمیایی سردشت

نوع مقاله :گزارش

 نویسنده :حسین محمدیان

 مترجم

تاریخ انتشار

منبع : سایت قربانیان سلاح های شیمیایی

چکیده

 آن چه پیش روی دارید شرح وقایع و حوادثی است که پس از بمباران شیمیایی سردشت در روز هفتم تیر ماه 1366 و بعد از آن برای من پیش آمد، خاطراتی که از ذهن برای من و بسیاری دیگر فراموش نشدنی هستند.

به دنبال مصدوم شدن و هنگام بستری در بیمارستان­های مختلف، یادداشت­هایی را بر می­داشتم.

نوشتن برایم قوت روحی فوق العاده­ای ایجاد می­کرد، همچنین به نظرم آمد رویدادها، گفته­ها و شنیده­های تلح و شیرین بسیاری را که شاهد و ناظر آن بوده­ام، اگر ثبت نگردد فراموش خواهند شد و من حیفم آمد. بعد این فکر در من پیدا شد که این نوشته­ها خود کمکی در زنده نگه داشتن آن چه می­خواستم می­باشد.لذا بلافاصله بعد از ترخیص از بیمارستان «گموزیوجای» اسپانیا،- که در ادامه معالجه سر از آن در آوردم- شروع به تکمیل نوشته هایم نمودم.  

کلید واژه :بمباران شیمیایی- سردشت-هفتم تیر 66- هواپیما- جنگ- ایران-عراق-دفاع‌مقدس

--------------------

گزارش توصیفی فاجعه شیمیایی سردشت به قلم یک جانباز شیمیایی: خاطرات حسین محمدیان از بمباران شیمیایی سردشت 

مؤلف تنها کتاب مفصل بوی ناآشنا از بمباران شیمیایی سردشت است. روایت هایش دقیق و مستند هستند. او می تواند به عنوان یکی از موثق ترین افراد در موشکافی و تبیین معضلات مردم سردشت و ارائه راهکارهای صحیح، مورد مراجعه قرار گیرد.     

مقدمه:

آن چه پیش روی دارید شرح وقایع و حوادثی است که پس از بمباران شیمیایی سردشت در روز هفتم تیر ماه 1366 و بعد از آن برای من پیش آمد، خاطراتی که از ذهن برای من و بسیاری دیگر فراموش نشدنی هستند.

به دنبال مصدوم شدن و هنگام بستری در بیمارستان­ های مختلف، یادداشت­ هایی را بر می­ داشتم.

نوشتن برایم قوت روحی فوق العاده­ ای ایجاد می­ کرد، همچنین به نظرم آمد رویدادها، گفته­ ها و شنیده­ های تلح و شیرین بسیاری را که شاهد و ناظر آن بوده­ ام، اگر ثبت نگردد فراموش خواهند شد و من حیفم آمد. بعد این فکر در من پیدا شد که این نوشته­ ها خود کمکی در زنده نگه داشتن آن چه می­ خواستم می­ باشد.لذا بلافاصله بعد از ترخیص از بیمارستان «گموزیوجای» اسپانیا،- که در ادامه معالجه سر از آن در آوردم- شروع به تکمیل نوشته هایم نمودم.

هنگام بستری بودنم به دلیل عدم بینایی کافی، تنها می­ توانستم به طور بسیار خلاصه با نوشتن یک کلمه یا جمله­ ای کوتاه، تنها اشاره ای به آنچه روی داده بود یا جریان داشت بنمایم، بلکه بعد که سلامت خود را بازیافتم همین مختصر برای من کلید و راهنمایی باشد تا ماجرا را به تفصیل بیان نمایم. اگر چه نوشتن این مختصر هم به دلیل فشار شدیدی که به چشمانم وارد می­ کرد، برایم سخت و درد آور بود، به طوری که اطرافیانم مرا از نوشتن منع می­ کردند و عده­ ای بدون این که احساس مرا درک نمایند، به گمان خود مرا دیوانه و عقل از دست داده به حساب می­ آوردند.

سردشت، هفتم تیرماه 1366

و با این همه ما به این جهان نیامده­ ایم که به آسانی بمیریم آن هم در سپیده دمی که بوی لیمو می­ آید. «یانیس ریتسوس»

هفتمین روز تابستان سال 1366 بود. بهار، فصل گل­ ها، فصل زیبایی­ ها و طراوت پایان یافته بود. آیا مقدر بود که همراه با آن طراوت و شادابی زندگی هم از شهر ما رخت بربندد؟!

ساعت سه بعد از ظهر به دیدن دوستم رفتم که قهوه خانه بسیار محقر و ساده­ ای را اداره می­ کرد. مدتی با هم نشستیم. هوا بسیار گرم و داخل قهوه خانه گرم تر، چون دیواره­ های آن از حلبی بود و جوشیدن سماور هم مزید بر علت شده بود.

پس از نیم ساعت گفتگو از دوستم خداحافظی کرده، راهی خانه شدم.

بنا به سفارش مادرم برای خریدن مواد خوراکی به بازار رفتم. ساعت «حدود چهار و ده دقیقه عصر» بود.

صد قدمی از منزل دور شده بودم که؛ ناگهان صدای غرش هواپیماهای جنگی فضا را پر کرد و همه سراسیمه از مغازه و منزل بیرون زدند. بلافاصله برای پناه گرفتن روی زمین، درست کنار دیوار کوتاهی که به دور چشمه اصلی شهر به نام «سرچاوه» کشیده شده است، دراز کشیدم.

ما بمبارانهای متوالی را تجربه کرده بودیم و از نوع صدا و غرش هواپیماها پی می بردیم که آیا بمب می­ اندازد یا نه؟!این بار هم صدا، صدای بمب انداختن بود. پس از یکی دو ثانیه صدای انفجارهایی که چندان نزدیک نبود به گوش رسید. حدس زدم باید خارج شهر را زده باشد.

بلند شدم و اطراف را نگاه کردم. حدسم درست بود. گرد و خاک از پشت کوه «گرده سور» دیده می شد. در حالت دراز کش سرم را بلند کرده به آسمان نظر انداختم تا شاید هواپیما را ببینم. برای یک لحظه سه نقطه نورانی مثل جرقه­ های آتش را که به سرعت از بالا به پایین می­ آمدند دیدم.

متوجه شدم که این نقطه­ های روشن، بمب هستند، دیدن همانا و انفجار همانا. «درست دور و بر خانه­ مان» بود. اندوه شدیدی به من دست داد. بغض گلویم را فشرد و حالت گریه پیدا کردم. در این حال در چشمانم سوزشی احساس کردم.

ثانیه­ هایی پس از انفجار وقتی متوجه شدم سالم هستم به سرعت به طرف خانه دویدم. با این خیال که خانواده را از زیر آوار در بیاورم، چون احتمال می­ دادم بمب به آنجا اصابت کرده و ویران شده است. خیابان را تاریکی ناشی از دود و گرد و غبار فرا گرفته بود.

در کنار خانه مان گودال­ هایی برای ساختمان سازی کنده بودند و هر وقت احتمال حمله هوایی می­ رفت بچه­ های برادرم را، به نام­ های «محمد» و «ابراهیم»، که خردسال بودند در این خندق ها پناه می­ دادیم.

لذا دم در خانه که رسیدم، ابتدا گودال­ ها را برای یافتن بچه ها نگاه کردم.

دو پسر بچه که هم قد محمد و ابراهیم بودند را دیدم. می خواستم صدایشان کنم. متوجه شدم یک نفر دست آنها را گرفته و سعی دارد آنان را از داخل خندق بالا بکشد. او را شناختم. آقای خالق یگانه از معلمان شهرمان و بچه­ هایش بودند. در آن لحظه بوئی بد مشامم را آزرد.

یگانه گفت: «به نظرم شیمیایی است». تازه پی بردم که تاریکی خیابان بیشتر به دلیل وجود گاز ناشی از انفجار بمب بود!! وحشت سر تا پای وجودم را فرا گرفت.

حالتی عجیب به من دست داد. نه تنها احساس بلکه گویی به عینیه می­ دیدم که به تدریج رنگ از رویم می­ پرد. با خود گفتم همین الان است که بمیرم. چه، خیال می­ کردم همین چند ثانیه بودن در آن فضای زهر آگین و مسموم منجر به مرگ می­ شود.

با عجله به داخل منزل دویدم. در خانه همه هراسان و سر پا ایستاده بودند. از بد شانسی عمو زاده­ ام حمزه با خانواده­ اش مهمان ما بودند.

برادر بزرگم ابوبکر پرسید: «شیمیایی است.» چکار کنیم؟ وحشت زده جواب دادم: روسری یا هر تکه پارچه ای را که دم دست است خیس کنید و جلوی بینی خود بگیرید. از داخل اتاقی دو سه تکه پارچه برداشتم و بیرون آمدم. دیدم همه دستپاچه ایستاده­ اند. عصبانی شدم و داد زدم، چرا هین طور ایستاده­ اید؟! باید فورا بیرون برویم. کاظم رادیو ساز هم که مغازه­ اش همان نزدیکی بود به خانه ما پناه آورده بود. به هر کدام دستمالی دادم که خیس کنند و جلو دهان و بینی خود بگیرند. همراه بقیه بیرون رفتم تا هرچه زودتر خود را به خارج شهر برسانیم.

مادرم را دیدم که داخل خانه شد تا چادرش را بیاورد. دامنش را گرفتم و گفتم: لازم نیست بهتر است برویم. – بیچاره ی مظلوم از عمق فاجعه خبر نداشت-.

گاز ناشی از انفجار مثل مه غلیظی خیابان را فرا گرفته بود.

حمزه به سرعت داخل خانه دوید و با یک کیف دستی برگشت. اعصابم پاک خرد شده بود. با این که می­ دانستم باید حداقل فعالیت را داشت تا تنفس کمتری صورت گیرد و کمتر هوای آلوده استنشاق گردد. داد زدم:عجله کنید برویم. کفش و چادر و این جور چیزها مهم نیست.

همه را داخل ماشین لندور حمزه که اتفاقاً همان روز خریده بود، جای دادیم. جایی برای من نمانده بود به ناچار روی سقف سوار شدم.دستمال بزرگی را که خیس کرده بودم بر روی سر و رویم کشیده و دستهایم را نیز زیر آن مخفی کردم. ماشین راه افتاد.

از لحظه انفجار تا به حال دقایقی گذشته بود. هواپیما کماکان در آسمان شهر مانور می­ دادند و این بی سابقه بود. چون قبلاً پس از بمباران فوراً محل را ترک می­ کردند.

«احتمالا هدفشان این بود که افرادی که به پناهگاه­ ها رفته اند بیرون نیایند،تا گاز بیشتر اثر نماید.»

در حالی که ترس در چشمانم موج می­ زد به بقیه گفتم: احتمالا شیمیایی شده­ ام. مثل اینکه انگشتانم می­ سوزد.

مادرم با نگرانی مرا نگریست. ابوبکر که او را هم ترس گرفته بود از من پرسید:

اثرش چگونه است؟ من هم گوئی گلویم سوزش دارد. جواب دادم: من چیز زیادی نمی­ دانم.

برای چند لحظه تصاویر ناراحت کننده­ ای به ذهنم خطور کرد،تصور کردم که همین الان است؛ هر کدام از ما یکی یکی به زمین افتاده، در حالی که از شدت درد به خود می­ پیچیم و دست و پا می­ زنیم جلو چشم بقیه جان خواهیم داد.- بدون اینکه از دست کسی کاری برآید- در آن حالت خاص بیشتر دلم برای مادرم می­ سوخت که با چه حالی دارد مرا می­ نگرد و کاری هم از دستش بر نمی­ آید.

از این تصورات پشتم می­ لرزید. صدای حمزه که سعی در تقویت روحیه ما داشت مرا به خود آورد: بابا چه خبرتان است؟! گاز شیمیایی، گاز شیمیایی، به خدا چیز مهمی نیست. گور بابای گاز، کو گاز؟ پس چرا من سوزش، موزشی ندارم؟ بی خودی هم خود و هم ما را نگران می­ کنید.

پاک خودم را باخته بودم. بارها به خود قبولانده بودم هنگام پیش آمدن حوادث باید بر خود مسلط بود و از افکار و اعمال بچه گانه پرهیز کرد، اما حالا از آن همه اراده خبری نبود. برایم یقین شده بود که همگی به زودی خواهیم مرد.

با صدای لرزانی که ترس و دلهره در آن آشکار بود به ابوبکر گفتم: این نزدیکی­ ها یک چشمه است سعی کنید آن را پیدا کرده و مرتب سر و صورت خود را بشویید من برمی­ گردم شهر، چون احتمال می­ دهم شیمیایی شده­ ام، سری به بیمارستان می­ زنم.

به سرعت عازم بیمارستان شدم. آنجا بسیار شلوغ بود. مردم داخل محوطه و بیرون آن جمع شده بودند. طبق معمول عده زیادی از روی کنجکاوی به تماشا آمده بودند.

از درب پائین بیمارستان داخل شدم. آنهایی که داخل محوطه بودند، سرگردان این طرف و آن طرف می رفتند. – آنجا به همه چیز شبیه بود؛ جز بیمارستان-.

معلوم نبود به کی و کجا باید مراجعه کرد، اما انتظار می­ رفت در آن شرایط استثنایی حداقل مردم را راهنمائی می­ کردند که چه مراقبت و اقداماتی را با توجه به وضعیت و شرایط موجود انجام دهند. به سوی چند نفر که نظامی بودند رفتم و پرسیدم: احتمالا شیمیایی شده­ ام چکار باید بکنم؟

- با اشاره به شیر آب جواب دادند: «بیا این شیر آب سر و صورتت را بشوی»

دست یکی را که به گمانم سپاهی بود گرفتم و گفتم:

شیمیایی شده ام برایم کاری بکن.

گفت:

- خودِ من هم شیمیایی شده ­ ام.

در این حال جلو آقائی را، که سه آمپول در دست داشت،گرفتم و بدون توجه به این که آمپول­ ها چه هستند و به چه دری می­ خورند از او خواستم یک آمپول هم به من تزریق کند.

او هم بلافاصله تزریق کرد،بدون اینکه ببیند مصدوم شده­ ام یا نه. من هم در آن لحظات از دلهره و وحشت شیمیایی بودن هر نوع آمپولی را نجات بخش می­ دانستم.

آن قدر ساده بودم که تصور می­ کردم مصدومیت شیمیایی تنها ممکن است از طریق تنفس پیش بیاید و برای ممانعت از آن تنها گرفتن دستمالی جلو بینی کافی است.

اعزام به بانه، سقز و تبریز

ساعتی بعد اعزام مصدومین با اتوبوس به شهرهای دیگر شروع شده بود. هنگامه عجیبی بود. مصدومین بی خبر و در حالی که کسی از بستگانشان همراهشان نبود به داخل اتوبوس­ ها راهنمایی می­ شدند.

دقایقی پس از راه افتادن،استفراغ­ ها شروع شد. داخل ماشین وضع بسیار غم انگیزی داشت، هیچ کس متوجه دیگری نبود. هر بار که حالت تهوع به من دست می­ داد شیشه را پایین کشیده و سرم را از ماشین بیرون می­ بردم. اما استفراغی در کار نبود. احتمالا چون شکمم خالی بود. حالتی که دست می­ داد به قدری شدید بود که هر بار احساس می­ کردم، دل و روده هایم می­ خواهند بیرون بریزند. پیچ و خم­ های متوالی جاده بانه- سردشت هم مرتب ما را داخل ماشین به چپ و راست می­ کوبید.

بالاخره به بانه رسیدیم و فوراً عازم بیمارستان شهر شدیم. دقایقی بعد یک «سرم» برایم کار گذاشتند. دکتری مرا معاینه کرد. شنیدم به دستیارش گفت:

- چهار میلی لیتر آتروپین تزریق کنید.

لحظه­ ای بعد پرستاری آمد و گفت: به پهلو دراز بکش می­ خواهم آمپول بزنم.

او آمپول را یک وجب بالاتر از جای معمول و در پهلو، جایی که برایم سابقه نداشت، تزریق کرد و من پرسیدم:

چرا آن جا؟

به زبان کردی و لهجه سنندجی جواب داد:

- این آمپول­ ها مهم نیست به کجا تزریق شوند. در جبـهه­ ها و هنـگام لـزوم که نیروها خودکـار تزریق را انجام می­ دهند. آن را گاه در ران یا باسن و یا هر جایی که برایشان راحت تر باشد تزریق می­ نمایند. و در ادامه گفت:

- دو سی سی مانده برای آن یکی پهلویت.

کارش که تمام شد گفت:

«الان دیگر گاز هیچ کاری نمی­ تواند با تو بکند و خطری متوجه تو نیست».

نمی­ دانم این گفته چه معجونی بود که با شنیدنش به عینه احساس کردم دارم خوب می­ شوم!.

شاید دلیلش این بود که در درس­ های سم شناسی دانشکده اسم «آتروپین» را به عنوان یکی از پادزهرهای سموم، بسیار شنیده بودم و حالا هم به من آتروپین تزریق شده بود. به هر حال بدون اغراق ترس و دلهره ها به کلی از دل من رخت بربست. نظری به اطراف انداختم.

به تدریج بر تعداد مصدومین افزوده می­ شد. عده ای از همان ابتدا به شدت ناراحت بودند.

آمپول دیگری هم به من تزریق شد. لحظه­ ای بعد قطره ای که نمی­ دانم چه نامی داشت در چشمانم چکاندند با ریختن آن قطره بیناییم هم رفت و من دیگر قادر به دیدن چیزی نبودم.

در این لحظه فهمیدم که ما را به سقز اعزام می­ کنند.

به اتفاق یکی دیگر مرا کشان کشان سوار اتوبوس دم در کردند، چه متوجه شده بودند که دیگر چشمانم نمی­ بیند. حالت غریبی داشتم، درست مانند کسی که برای پرهیز از نور شدید آفتاب چشمانش را می­ بندد، باز کردن چشمانم برایم امری غیر ممکن شده بود. سوزش ضعیفی هم در آنها حس می­ کردم که قابل تحمل بود. اگر چه نمی­ دیدم ولی مشخص بود ماشینی که مرا سوار آن کرده­ اند مملو از مصدوم است. به زحمت عقب ماشین جایی برای نشستن پیدا کردم.

از صندلی­ های ماشین خبری نبود. خستگی و کوفتگی زیادی به من دست داده بود. سوزش چشمانم شدت گرفته بود به طوری که اعصابم را به هم ریخته بود گویی در آنها گرد و خاک ریخته بودند. سوزش به حدی بود که گاهی مثل بقیه ناله سر می­ دادم: «چشمانم سوخت کور شدم قطره بدهید»

همگی تصور می­ کردیم با چکاندن یکی دوقطره چشمانمان بهتر خواهند شد. لذا مرتب فریادهای: «قطره، آقا قطره» به گوش می­ رسید. راستی که آدمی با این همه توانایی خداداد، موجود بسیار ضعیفی است. چشم هایی که ساعتی قبل به خوبی می­ دیدند یک دفعه از دید بیفتد و کسی نتواند کاری بکند.

آقایی که نمی­ دانم راننده ماشین بود یا کس دیگر در جواب ناله­ های ما با خونسردی جواب می­ داد:

الان می­ رسیم، آن جا قطره خواهند داد و خوب خواهید شد.

بالاخره به سقز رسیدیم. کمی بعد کسی آمد و گفت:

- پیاده شوید.

پیاده شدیم،اما دقایقی بعد دوباره ما را سوار ماشین دیگری کردند.

مقصد بعدی تبریز بود. صندلی­ های این یکی را هم برداشته بودند. منتهی با این تفاوت که کف ماشین را با تشک­ های ابری پوشانده بودند.

تا سوار شدم دراز کشیدم. فکر می­ کردم اگر الان دراز نکشم، شاید بعداً به دلیل انباشتن ماشین از مصدوم امکان آن را نداشته باشم. دوری مسافت تا مقصد همه ذهن و فکرم را گرفته بود و رنجم می­ داد. قبل از حرکت در چشمانم همه قطره چکاندند. اما سوزش شدید هم­ چنان باقی بود. ماشین که راه افتاد، دایم فکرم این بود که این همه مسیر تا تبریز را چگونه تحمل کنم.

ناله و فریادهای مصدومین مشخص می­ کرد داخل ماشین منظره رقت انگیزی دارد. یک لحظه آرام و قرار نداشتم. سوزش چشمانم به نهایت رسیده بود.

دلم می­ خواست چشمانم را از حدقه در آورند بلکه از دست این سوزش لعنتی رها شوم.

****

هوا روشن شده بود که به تبریز رسیدیم. آن جا یک سالن سر پوشیده ورزشی بود و ظاهراً از قبل آن را برای این گونه موارد آماده کرده بودند. ساعتی بعد مصدومین دیگری را هم که تازه رسیده بودند آن جا آوردند. سالن را شلوغی و هیاهویی خاص گرفته بود.از دیگر اعضا خانواده­ ام خبری نداشتم تا چه برسد به این که از دیگران خبر داشته باشم.

سه یا چهار ساعتی از بودن ما در آن جا می­ گذشت. در این میان چند بار به ما آب میوه خصوصاً آب هویج داده بودند.

در چشمان همگی قطره می­ ریختند. یک بار که به چشمانم قطره ریختند متوجه شدم تا حدودی می­ توانم ببینم. با هیجان فریاد کشیدم:

- عبدالله! عبدالله! کجایی؟ چشمانم خوب شده­ اند الان کمی می­ بینم!

عبدالله، کنار تختم ایستاد و با آهنگی محزون گفت:

- حسین جان مرا نگاه کن، ببینم چه بلایی به سرم آمده است!

صورتش سیاه و چشمانش باد کرده بود. گونه­ هایش را پماد سفیدی مالیده بودند. پرسیدم:

- راستی به صورت من هم از این پماد زده­ اند؟

نفهمیدم جوابم را داد یا نه. به اطراف نگاه کردم تا تصویری از سالن را در ذهن داشته باشم. اما چیزی به نظرم نرسید. سقف را نگریستم که لااقل ارتفاع و بلندی آن را بدانم اما بی­ فایده بود.

یک­ دفعه متوجه شدم، چشمانم یواش یواش بسته می­ شوند و جز تاریکی و سیاهی چیزی نبود.

مقداری تلاش کردم و زور زدم بلکه چشمانم را باز نگه دارم، اما بی­ فایده بود.

افسوس خوردم کاش نام قطره­ ای را که این بار ریخته بودند می­ دانستم تا از مسئوولین بخواهم دوباره از آن در چشمانم بچکانند. دقایقی بعد برای ما غذا آوردند. غذا را دست نزدم چون اشتهایی نداشتم.

آقایی با لحنی تندگفت: باید بخوری!

اما مگر به گوش من می­ رفت. بار دیگر همان آقا آمد و اصرار کرد که باید حتما غذایم را بخورم. البته بی­ اشتهایی نبود که اجازه خوردن نمی­ داد. بلکه گلویم به حدی سوزش داشت که حتی نوشیدن آب برایم درد آور بود چه رسد به خوردن غذا.

مرا با چهار یا پنج نفر دیگر سوار آمبولانسی کردند. ما را به بیمارستان «هفت تیر» بردند. مرا با حاجی رحمان و سه نفر دیگر در اتاقی جا دادند.

بلافاصله به حمام رفتیم. از حمام که در آمدم روی تختی که دم در بود دراز کشیدم.

کمی بعد چند نفری برای معاینه آمدند. ملحفه را که روی خود کشیده بودم، برداشتند. معاینه تنها شامل وارسی پوست بدنمان بود. کار من که تمام شد یکی از آنان که احتمالا پزشک بود به همکار خود گفت: این یکی تاول ندارد.»

چند نفری برای عیادت ما آمده بودند. جای تعجب بود که چنین زود ما را یافته بودند. یکی از همکاران اداری به نام «فتاح حمزه زاده» و عده ای از بستگانم در بین آنها بودند.

کمی بعد دکتر آمد و پس از معاینه­ ای مختصر گفت:

- اجازه ندهید کسانی که به دیدنتان می­ آیند، سیگار بکشند زیرا دود سیگار برایتان بسیار خطرناک است. عده­ ای از اهالی تبریز به عیادت ما آمدند، آنان با این کار و آوردن آب میوه و کمپوت نوع دوستی خود را به اثبات رسانیدند. متأسفانه در وضعی نبودم بتوانم به راحتی با آنان صحبت کنم. از آنان تشکر کردم و گفتم:

چون احتمال دارد اگر زیاد بمانید آسیبی متوجه شما شود،خواهش می­ کنم زودتر بروید.

****

پاسی از شب گذشته بود. صداها فروکش کرده و آمد و شد کم شده بود. اکثر بیماران به خواب رفته بودند. حدس زدم ساعت حدود 12 شب است. سکوت سنگینی بر اتاق حکم­ فرما بود و من سنگینی آن را بر دوش خود احساس می­ کردم. یک دفعه احساس عجیبی در من پیدا شد، احساسی که وحشتناک می­ نمود.

آرامش بیمارستان هم بر آن وحشت می­ افزود. قادر به بیان آنچه که پیش آمده بود نیستم. حالتی چنین که گویی به سختی نفس می­ کشم. در گلویم احساس خفگی می­ کردم، مثل اینکه گلویم مسدود و از کار افتاده بود.

وحشت زده بلند شدم و با مشت محکم به میز چرخ دار جلو تخت کوبیدم. متوجه شدم نفسم باز شده است لذا با تمام وجود فریاد کشیدم.

- حاجی رحمان به دادم برس، دارم می­ میرم...

نتوانستم ادامه دهم نفسم بند آمد. یعنی «دم» بود اما «بازدم» نبود که حدود 10 الی 20 ثانیه طول می­ کشید. حاجی رحمان که از خواب پریده بود، هراسان پرسید:

- چیه؟ چه خبر است؟

- حاجی دارم می­ میرم!

- کی می­ گه تو می­ میری؟! تو که حالت بهتر از من بود!

- نه این طور هم نیست. مطمئناً خواهم مرد، می­ بینی! نفسم گاه گاه بند می­ آید.

از او خواستم سعی کند، قلم و کاغذی برایم بیاورد. چون می­ خواستم وصیت نامه بنویسم. با خونسردی جواب داد:

- مگر دیوانه شده­ ای چه خبره! وصیت نامه می­ خواهی چکار؟...

شب­ ها برای ما به سختی می­ گذشت. خصوصا شب دوم که از وحشت و دلهره هیچ کس نفسش در نمی­ آمد. پس از استحمام برای مداوا و کاهش سوزش می­ بایست سوختگی­ ها را پماد بمالند در غیر این صورت سوزش به مراتب شدیدتر می­ شد.

از صحبت­ های کسانی که داخل اتاق بودند، فهمیدم به تهران اعزاممان می­ کنند. یاد مسافرت­ های تهران­ افتادم که به دلیل مسافت زیاد،برایم خسته کننده بود.

با خود گفتم چطور می­ شود؟! با این وضع، این همه راه را در ماشین بود، به دکترها گفتم مرا با هواپیما منتقل کنید. آنها جواب دادند: تا دو روز دیگر پرواز نداریم.

اما آمبولانس­ های ما بسیار مجهزند هیچ نگران نباش. راحت و سریع شما را می­ رسانند.

بالاخره رضایت دادم. با من چند مصدوم دیگر را هم اعزام کردند.

این در حالی بود که از شب هفتم تیر ماه به بعد از خانواده؛ پدر، مادر و برادرانم هیچ اطلاعی نداشتم و سخت نگران حالشان بودم.

از همراهان ما یکی «افسر ارتش» بود و دیگری بهیاری که از صحبت­ هایشان فهمیدم بسیجی است. حدود 40 سال سن داشت، اسم و زادگاهش را هم پرسیدم که متاسفانه هیچ کدام را به یاد ندارم.

ما در آمبولانسی نشاندند. عثمان کنار من جای گرفت. کسی دیگر هم جلو ماشین بغل راننده نشست. آمبولانس دومی پنج سرنشین داشت (دو مصدوم، راننده، کمک پزشک و برادر افسر) همسر افسر خیلی اصرار داشت او را با شوهرش اعزام کنند که به دلیل نبودن جای اضافی موافقت نشد.

ادامه درمان در بیمارستان بقیه الله تهران

ساعت حدود 5 بعدالظهر روز یازدهم تیر بود که راه افتادیم و احتمالا ساعت 11 شب به تهران رسیدیم.

ماشین مثل شهابی اتوبان را می­ پیمود تا این که عثمان گفت:

- رسیدیم. این جا میدان آزادی است.

خدا خدا می­ کردم، شانس آورده ما را به یک بیمارستان خوب ببرند. ماشین خیابان­ ها را با سرعت طی می­ کرد. کمی بعد توقف کردیم.

حالم بود بود، اگر به همین شکل می­ ماندم، خفگی به من دست می­ داد.

سرم را به اطراف می­ چرخاندم که شاید تنفسم بهتر شود، اما فایده­ ای نداشت.

در این لحظه غرش هواپیمای مسافربری که به نظر فرود می­ آمد، آن قدر نزدیک به گوش می­ رسید که حتم دادم باید در فرودگاه باشیم.

ظاهراً مصدومین اعزامی به تهران را ابتدا به ستادی در فرودگاه می­ آوردند، سپس از آن جا ترتیب انتقال آنان به بیمارستان­ ها داده می شد.

این کار مزایایی داشت؛ اولاً با مراجعه به آن ستاد معلوم شد مثلا فلان مصدوم در چه بیمارستانی بسـتری است و دیگر لازم نـبود برای یافتن وی بیمارستان­ های تهران را گشت. دیگر این که ستاد با اطلاع از ظرفیت پذیرش بیمارستان­ ها عمل می­ شد و در نتیجه بستگان مصدومین، در آن شهر بزرگ و شلوغ برای یافتن بیمارستان سرگردان نمی­ شدند.

آمبولانس پس از دقایقی از فرودگاه خارج شد و حدود نیم ساعت بعد به بیمارستان رسیدیم.

پس از چند بار این طرف و آن طرف دویدن بالاخره دربی را که می­ خواستند پیدا کردند. ما را پیاده نموده و با خود بردند. سرم را کمی بالا کشیدم و تابلوی روشنی را که در آن تاریکی درخشنده­ تر می­ نمود، دیدم

«اورژانس بقیه الله»

داخل آسانسور که شدیم حدس زدم باید بیمارستان مجهزی باشد، چون به راحتی می­ شد دو بیمار را با برانکارد در آن جای داد. آسانسور ایستاد. ما را در راهرو آن طبقه دم در اتاقی گذاشتند. صدایی به گوش رسید:

- اتاق شماره 5 خالی است.

من و افسر مصدوم را در آن اتاق خواباندند. سر انجام پس از چندین شبانه روز ترس و دلهره نفس راحتی کشیدم، چه قلبم گواهی می­ داد که این جا با حساب و کتاب­ تر و دارای پزشکانی متخصص تر است.

در بیمارستان بقیه الله روال کار بدین شکل بود که مصدومین صبح­ ها پس از خوردن صبحانه، استحمام می­ کردند، سپس به نوبت جهت مداوا به اتاق پانسمان که بیشتر عنوان «اتاق مرگ» برازنده­ اش بود،می­ رفتند.

این برنامه هر روز تا بهبودی مصدوم تکرار می­ شد.

سه شنبه 16 تیر ماه 1366

از امروز علی­ رغم این که قدرت دیدم خوب نبود، «نوشتن» را شروع کردم. ناهار جوجه کباب سوپ، ماست و سالاد بود. بر خلاف روزهای قبل که تنها مایعات می­ خوردم، امروز توانستم غذایی کامل بخورم. بسیار لذیذ بود. انتظار چنین غذایی نداشتم. من دیگر در سراشیبی تندرستی و بهبود قرار گرفته بودم. هر بار تنـگی نفس دست می­ داد، از یکی می­ خواستم،سینه­ ام را مالش دهد امروز به زخم­ هایم نوعی پماد جدید مالیدند و پس از مداوای معمول روزانه لباس عجیب و خنده آوری تنم کردند، حوله­ ای که با گره زدن روی تنم جا خوش کرده بود.

موقع ناهار اشتهای فراوانی داشتم که برایم بسیار عجیب می­ نمود دیوانه­ وار می­ خوردم حتی مقداری هم ماست اضافی گرفتم. شام هم این چنین با اشتها صرف شد. همان طوری که قبلاً هم گفته­ ام هیجان و شوق رهایی از بی­ کسی روزهای اول چنان ذوق زده­ ام کرده بود که نزدیک بود بال در آورده پرواز کنم

دلم می­ خواست دائم صحبت کنم آنچه را این چند روزه بر سرم آمده بود برای همه بازگو نمایم و درد دلهایم را بیرون بریزم. بسیار پرحرف و وراج شده بودم تا یکی حالم را می­ پرسید، از اول تا آخر همه چیز را بازگو می­ کردم.

چند بار تذکر دادند که این همه صحبت برایت خوب نیست.قول دادم زیاد حرف نزنم، اما مگر شدنی بود. ورقه ای به میزم چسبانیده شده بود که رویش نوشته بودند «از صحبت با نامبرده خودداری شود» ‌و من تکه کاغذهایی را تهیه دیده بودم تا در صورت لزوم آنچه را می­ خواستم بگویم، بنویسم.

هرگاه خبر شهادت یکی از مصدومین را می­ شنیدیم دلهره­ ای شدید همه را فرا می­ گرفت، دلهره این که؛ سرانجامِ بقیه مصدومین نیز جز این چیز دیگری نیست منتهی مانده به این که کی نوبت می­ رسد.

با رحیم – از همشهر هایم - در این خصوص صحبت می­ کردیم که آیا سردشت را دوباره مثل سابق زنده، پرجوش و سر حال خواهیم دید؟ و آیا شهر دگر بار حیات و زندگی خود را باز می­ یابد؟

او به من گفت:چندی قبل دیوارهای خانه­ مان را رنگ زده­ ایم، جاهایی را که به تعـمیر نـیاز داشـت،درست کرده­ ایم، چه­ ها و چه­ ها ... اما افسوس که این همه زحمت به هدر رفت.

- به نظر تو مثل اول خواهد شد؟

در جوابش گفتم:

زندگی مثل رودی جاریست. اگر شهر ده بار دیگر هم بمباران شود، زندگی در آن ادامه می­ یابد. در کتاب­ های تاریخ نخوانده­ ای؟! چه بسیار سلطان ها و حاکمان که بارها مردم سرزمینی را قتل عام کرده­ اند، چشمه حیات و زندگی را خشکانده اند.

اما زندگی در آن سرزمین دوباره جان گرفته است. درست به مانند طبیعت، زمستان که به سر می­ آید چگونه با آب شدن برف­ ها و بارش باران زندگی دوباره جان می­ گیرد! و اما بعد از این همه فشار و غم و اندوهی که به آدمیان تحمیل می­ گردد چه عاملی آنها را دگر بار زنده و امیدوار می­ سازد

آیا فراموشی است؟ فراموشی آنچه روی داده است و التیام زخم­ ها و دردها، یا این که این قانون طبیعت است و تا انسان­ ها باشند زندگی و زنده بودن هم می­ ماند پس باید زندگی کرد.

«اعزام به اسپانیا و ادامه درمان»

بعد از ظهر به دنبال تلفنی که صبح شده بود، یکی از دوستانم به نام «کمال آقایی» به همراه شخصی از «وزارت کشاورزی» به دیدنم آمدند.

از دیدن کمال بسیار خوشحال شدم. او تعریف کرد که امروز پس از رسیدن به تهران بی­ درنگ به وزارت کشاورزی رفته و آن جا جریان بمباران و مصدومیت یکی از همکارانشان را - که من باشم- به همراه چیزهایی دیگر برای مسئولین بازگو و سپس مسئله اعزام به خارج مرا جهت مداوا با استفاده از امکانات آن وزارتخانه با آنان در میان نهاده است.

مشخص شد که اعزام ما نزدیک است. ضمناً فهمیدم «صالح عزیز پور» هم جزو اعزامی­ هاست.ساعت دو طبق معمول ملاقات کننده­ ها آمدند. امروز به دلیل مسئله اعزام ملاقات حال و هوای دیگری داشت. در بین اعزامی­ ها هم جنب و جوش بیشتری دیده می­ شد. از رحیم و شهریاری پرسیدم:

- سوغاتی چه می­ خواهید برایتان بیاورم؟

- شهریاری گفت:

- تمبر خارجی.

محمد رسولی نیا که در محله ما در سردشت،مغازه میوه فروشی داشت و همدیگر را می­ شناختیم آمد و از من پرسید:

- می­ خواهند دخترم را اعزام کنند به نظر تو موافقت کنم یا نه؟

نمی­ دانستم چه جوابی بدهم. گفتم:

- ظاهراً خارج برای مداوا بهتر است، اما خودت بهتر می­ دانی موافقت کنی یا نه.

از اعزام دخترش به تنهایی آن هم به کشوری بیگانه در شک و تردید بود. شاید حق هم داشت؛چون سه روز بعد دخترش در ایتالیا و در غربت فوت شد.(شهید شد)روز اعزام در داخل آمبولانس نُه نفر بودیم. عده­ ای را از بیمارستان­ های دیگر آورده بودند.

از رادیو و تلویزیون برای تهیه گزارش آمدند. میکروفن را جلوی من گرفتند تا چیزی بگویم. در آن لحظه نمی­ دانستم چه بگویم. صدایم هم در نمی­ آمد.

میکروفن را به کامران دادند و او هم شروع کرد:

- مرگ بر آمریکا مرگ بر صدام..

یکی از مسئولین بیمارستان که همراه ما بود، گفت:

ساعت پنج صبح پرواز می­ کنیم.مدت پرواز هم تا اسپانیا حدود هفت یا هشت ساعت است.

بالاخره وارد هواپیما شدیم. بسیار دلم می­ خواست چشمانم سالم بود تا بیرون را بهتر می­ دیدم. هواپیما درست رأس ساعت پنج به آرامی راه افتاد. حرکتش حالتی خاص داشت مثل این که در مسیر، دست اندازهای ملایمی وجود داشت.

کنار جاده­ ای که از آن گذر می­ کرد علفزار خشکی به چشم می­ آمد لحظه به لحظه بر سرعـت هواپیما افزوده می­ شد. ثانیه­ های بعد سرعت هواپیما آن قدر افزایش یافت که بیرون چیزی تشخیص داده نمی­ شد. از زمین کنده شدیم به نظر پایین منظره جالبی داشت. هواپیما اوج گرفت و من دیگر چیزی را نمی­ دیدم. از یکی مقصد و مدت پرواز را پرسیدم. جواب داد:

- مقصد ما اتریش است و ساعت10 خواهیم رسید.

سر جای خود دراز کشیده بودم. کاهش سوزش سوختگی­ ها این اجازه را می­ داد که به فکر فرو روم. ابتدا خاطره آن­ ها که در جریان بمباران مرده بودند از نظرم گذشت. بیشترشان را از نزدیک می­ شناختم. در میان آنان همکار، همسایه، دوست و آشنا بودند.

کسی که بیش از همه فکر مرا مشغول می­ کرد؛رسول جنگدوست همکار اداری ام بود. او را ساعتی پس از بمباران در نقاهت­ گاه دیدم که بچه شیر خوارش را که بی­ تابی می­ کرد،بغل کرده بود. اصلا به خیالش هم نمی­ رسید که مصدومیت خودش را هم می­ کشد. این آخرین دیدار ما بود.

شهر را در نظر آوردم. خیابان­ ها، کوچه­ ها و خانه­ هایش را با همه خاطرات تلخ و شیرینی که برایم داشت.

حال که بیست و سه روز از بمباران می­ گذرد باید چگونه باشد؟

آیا بی­ جنب و جوش و خالی از سکنه است یا کمی جان گرفته؟ در شهر چه کسانی مانده­ اند.

در تهران از دکتر کشاورز شنیدم که این گاز بسیار پایدار است و در جبهه پس از سه ماه شستشو باز هم اثرش مانده است. همچنین به این فکر می کردم، آنها که جان سلامت به در برده­ اند و از شهر رفته­ اند چه وضعی دارند؟

این همه از دست رفته­ ها با انبوه بی­ شمار مصدومین آنان را به چه حال انداخته است؟ یک لحظه احساس کردم بغض گلویم را گرفته است.

هیچ وقت خود را این­ قدر تنها ندیده بودم. دلم می­ خواست در گوشه دنجی می­ بودم و گریه می­ کردم. بالاخره پس از هشت ساعت در فرودگاه شهر مادرید فرود آمدیم و فوراً به بیمارستان نظامی «گموزیوجای» منتقل شدیم.

آن بیمارستانی بود؛ عظیم در منطقه ای ییلاقی با سازماندهی و مدیریت بسیار بالا. در ساعات اولیه ورود؛تصور آن همه امکانات درمانی، و آن فضا برایم غیر قابل باور بود. همه چیز در نهایت نظم و زیبایی بود.

تیم های درمانی اعم از پزشک و پرستار و غیره از ما به گرمی استقبال کردند.

چند روز بعد «احمد معصومی» عکسی از قادر را که از روزنامه «ال پائیس» بریده بود با خود همراه داشت. عکس که از روبرو گرفته شده قادر را داخل آمبولانسی که او را از فرودگاه به بیمارستان حمل می­ کرد،نشان می­ داد. قادر ظاهراً بسیار سالم و سر حال در اتاقک عقب ماشین روی برانکارد در حالی که پاهایش را دراز کرده و به ماشین تکیه داده بود یک دستش را بالا گرفته و با تبسم عکاس را می­ نگریست.

عکس به اندازه­ ای زنده می­ نمود، گویی که صاحبش مقابلم نشسته مرا نگاه می­ کند. آنچه مایه تعجب من شد این بود که؛ چطور شد او با این سلامت ظاهری در اثر شدت مصدومیت فوت کرد؟

آن عکس را بعدها به همسرش مهری دادیم تا آن را پیش خود نگه دارد.

دو تن که از سفارت کشور مان برای دیدن ما آمده بودند و اظهار داشتند سه روز دیگر برای خرید لباس ما را بیرون خواهند برد.

مدت حضور ما در کشور اسپانیا 25 روز بود.

در آنجا علاوه بر طی یک دوره درمانی بسیار عالی و کسب بهبودی نسبی از لحاظ روحی نیز به حالت تعادل بازگشتم و با فرهنگ حاکم بر روابط انسانها در آن کشور آشنا شدم.

احساس می کنم در اسپانیا چیزهای خوبی آموختم.

ما با پزشکان و پرستاران بیمارستان ارتباط خوبی برقرار کردیم و به نظرم توانستیم، با توجه به وضعیت جسمی و روحی از فرهنگ و تاریخ کشورمان برای آنها مختصری بیان کنیم.

من دارای مطالعات تاریخی زیادی بودم و برای آنها از اسپانیا و غرناطه ای می گفتم که قرنهای متمادی داراری دین اسلام بوده و اکثریت داشته.

روز به روز به سلامتی نزدیک می شدم. نماز می خواندم و خدای بزرگ را شکر می کردم.

حس میهن دوستی ایرانیانی را می دیدم که به چه سختی و از مناطق دور دست خود را به بیمارستان می رساندند و به ملاقات ما می آمدند.

****

ظاهراً موعد بازگشت ما به خانه نزدیک شده بود. آخرین روزهای مردادماه. بالاخره آن روز فرا رسید و ما با ماشین سفارت که جیب استیشن بود پس از طی چند خیابـان برای خرید لباس به فروشگاه­ رفتیم.خرید کردیم. سوار ماشین شدیم و به بیمارستان بازگشتیم.

امروز آخرین روز حضور ما در اسپانیا و بیمارستان گموزیوجا بود. چه آنکه فردا صبح پرواز داشتیم. شب تا صبح خاطرات روزهای درمان در گموزیوجا را دوره می کردم و برای فردایی که به ایران بازمی گشتم لحظه شماری می کردم.

صبح فرا رسید، در محوطه برای آخرین بار بنای زیبای بیمارستان را نگاه کردم و با تکان دست یک بار دیگر از همه محبت­ ها و زحمات کارکنانش تشکر نمودم. ما با دو ماشین عازم فرودگاه شدیم. هواپیمای ما از خطوط هوایی اسپانیا بود که تا فرانکفورت پرواز داشت و مدت پرواز حدود دو ساعت بود. به فرانکفورت رسیدیم و از آنجا به تهران، ساعت یک بامداد روی باند مهرآباد فرود آمدیم.با اتوبوس­ های فرودگاه ما را تا سالن ترانزیت هدایت کردند.

لحظاتی بعد سر و کله جوانی خوش تیپ را دیدم. کمی بیشتر که وراندازش کردم در کمال تعجب دیدم کامران فتاحی است! - همشهری مصدومی که با ما اعزام شده بود-.

صدایی آشنا که ما را به نام می­ خواند به گوشم رسید. بالای بالکن جایی که ایستاده بودیم رحیم واحدی و مصطفی نقیب، دو نفر از هم ولایتی­ هایمان، را دیدم که برای استقبال ما خود را به آنجا رسانیده بودند. محمد رسول فتاحی که با کامران فامیل بود و برای استقبال او آمده بود، چشمش که به من افتاد بدون هیچ مقدمه­ ای فوت پدرم را تسلیت گفت. شب را در هتل ماندیم، عصر فردا با اتوبوس راهی مهاباد شدیم و پس از ساعتی توقف عازم سردشت شدیمو سردشت هنوز هم زنده است.

در روستای «بناویله» به فاصله سی و پنج کیلومتری سردشت برادر بزرگترم ابوبکر با چند تن دیگر از بستگانم به استقبال آمده بودند.

در مسیر رفتمان یک قطعه باغ واقع بود. معلوم شد خانواده­ ام روزها به دلیل فرار از بمباران و توپ اندازی­ های عراق، که بی­ وقفه ادامه داشت، در آن پناه می­ گیرند و عصر هنگام هم راهی شهر می­ شوند.

پدرم در بیمارستان بقیه الله دو روز قبل از رسیدن من به آن جا فوت کرده بود.

خانواده­ ای نبود که عزیزی را از دست نداده باشد. یادشان گرامی و روانشان شاد.

سال­ هاست از آن بمباران گذشته من و بسیاری دیگر از مصدومین هنوز هم با عوارض و ناراحتی­ های ناشی از مصدومیت دست به گریبانیم. آثار و عواقب این بمباران تا کی ادامه خواهد داشت و سرانجام ما چگونه خواهد بود، معلوم نیست.

و کلام آخر این که خدا کند زندگی مردم این خطه بعد از آن فاجعه دردناک از آفت ایام و دیوسیرتان در امان و شربت اندر شربت باشد. شهر من زنده است و همچنان نفس می کشد.

پایان

برگرفته از کتاب بویی ناآشنا؛ نوشته حسین محمدیان.

[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ محمد فاضل شوکتی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد. "بنیامین فرانکلین" (زمزیران نام رشته کوهی زیبا و بلند در سلسله کوههای زاگرس مابین مهاباد ، ،سردشت و پیرانشهر میباشد) محمد فاضل شوکتی دانش آموخته علم مدیریت .کارمند و مدرس: که به تحقیق در زمینه میراث معنوی و فکری شهرهای پیرانشهر و سردشت می پردازد،و سعی دارد تا برگیرنده مطالب و مقالات مرتبط با این دو شهر باشد. این وبلا گ در راستای مدیریت و جمع آوری اسناد ،مدارک ،عکسها و نشریات،مشاهیر و اطلاعات : تاریخی ،فرهنگی،اجتماعی، دوشهر( پیرانشهر و سردشت ) به منظور شکل دادن کانالی برای حضور در فضای مجازی و به اشتراک گذاشتن این اطلاعات و معرفی این دو شهربه ایران و جهان شکل گرفته است . بررسی و غور در میراث معنوی و فکری هزاران ساله ی این دو شهر از عهده یک یا چند نفر خارج بوده ،و یاری اصحاب قلم و نظر را می طلبد،، اگر این وبلاگ بتواند نقطه عطفی باشد برای زاده شدن اندیشه ای نو در پایان نامه های دانشگاهی و یا روان نمودن اطلاع رسانی به گردشگران و ایجاد پل ارتباطی مابین مردمان خون گرم این دوشهر با جهان و جذب گردشگران به مراکز طبیعی جذاب وتجاری این منطقه ، به هدف خود رسیده است . همچنین این وبلاگ حاوی عکسهای بسیارزیبا و دلپذیر و پر ارزش، قدیمی و نادری است که یاد آورخاطرات و حوادث و لحظات تاریخی تلخ و شیرین گذشته و پیوند آنها با حال و آینده شماخواهد بود . مطمئنا لحظاتی را که با ما سپری خواهید نمود شیرین خواهد بود. این وبلاگ را می‌توان یک مرجع برای معرفی مراکز گردشگری و تفریحی و توریستی وتجاری شهرهای پیرانشهر و سردشت دانست. امید می رود بازدید کنندگان عزیز ، کاستی های آن را به طرق ممکن گوشزد و با ارسال تجربیات موفق خود دراین حوزه و نیز در راستای پر بارتر نمودن محتویات زمزیران، مارا یاری فرمایند.
موضوعات وب
RSS Feed