<

زمزیران
دانشنامه تاریخ ،جغرافیا، فرهنگ و ادبیات و فولکلور و جاذبه های گردشگری شهرهای(سردشت و پیرانشهر) 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان


خاطرات حسین خدریان
از 8 سالگی بعلت کم بود درآمد زندگی نتوانسته ام به مدرسه بروم در چنین شرایطی به شغل آزاد مشغول شدم . از آن روزی که به سن 15 سالگی رسیدم به شغل نانوایی مشغول شدم تا  سر انجام در روز 7/4/66 که رژیم خون خوار و جنایت کار امریکا به وسیله هم دستان خود چون صدام حسین شهر سردشت را با بمب شیمیایی بمباران کرده و هزاران شهید و جانباز بر جا گذاشت.
این جانب نیز یکی از به قول مقام معظم رهبری حضرت امام خمینی (ره) شهیدان زنده ی انقلاب هستم و در حال حاضر جانباز 50 درصد هستم
آخرین سخن من:
درود بر رهبر عزیزمان حضرت آیت الله خامنه ای زنده و پاینده باد یاد و خاطره شهیدان انقلاب نورانی ایران و آرزوی سر افرازی و سلامتی برای جانبازان سرافراز انقلاب اسلامی می کنم.
خاطرات آزاد ابراهیمی
اینجانب آزاد ابراهیمی  فرزند شفیق ساکن سردشت 9 ساله بودم  که در کلبه درویشی در پشت مسجد سرچشمه به همراه خانواده ام  زندگی روزانه خود را می کردیم که در سال 7/4/66  در گرمای تابستان در کوچه با دوستان بازی می کردم ناگهان  صدای بمبی شنیده شد که مادرم از خانه دل آشفته و گریان به کوچه آمد مرا به حیاط خانه  برد  برادر بزرگم آوات بهمراه دو تا برادر دیگرم هیمن و سعید در حیاط منزل چاه آب داشتیم  آب وبرق قطع شده بود آب را از چاه می کشیدند تا به مردم تشنه ای که در میدان سرچشمه افتاه بودند به آنها برسانیم  پدرم که در اطراف سرچشمه به مردم کمک می کرد تا آنها را از میدان  دور کند  تا از خطر مرگ نجات یابند در آنجا گرفتار شد  خواهرم آرزو و خواهر کوچکم در آغوش داشت و فریاد    می زد که پدرم ناپدید شده و کجاست من وخواهرم  به میدان رفتیم مردی که تمام بدنش ورم کرده و سوخته بود فریاد می زد آزاد و آرزو کمکم کنید به جلو رفتیم  دیدیم پدرم در آنجا افتاده من و خواهرم  پدرم را نشناختیم برادرم که یک سطل آب در دست داشت تمام آب را به بدن پدرم پاشید تا دردش تسکین یابد  آمبولانس آمد پدرم را بردند من و خواهر و برادرم فقط داشتیم کریه می کردیم که مادرم آمد گفت چی شده که خواهرم ماجرا  را بهش گفت مادرم همگی ما  را به خانه برد در اتاقی حبس کرد و گفت از اینجا دیگر تکان نمی خورید . وچند سطل آب آورد روی هر کدام ما پاشید حالا چندین سال هست که خانواده با درد شیمیایی دست و پنجه نرم می کنیم و مقاومت می کنیم
خاطرات احمد معروفی
   اینجانب احمد معروفی فرزند خضر جانباز و برادر شهید خاطراتی را درخصوص بمباران شیمیایی سردشت که در 7 تیر سال 66 توسط رژیم بعث عراق به وقوع پیوست جهت مزید اطلاع عزیزان تقدیم و بیان می نمایم . اینجانب در جریان بمباران شیمیایی 18 سال سن داشتم و در مقطع دوم دبیرستان به تحصیل اشتغال داشتم . اگر ما بیایم خاطرات را تعریف کنیم باید عرض کنم با توجه به اینکه سردشت در آخرین نقطه  صفر مرزی قرار دارد از اویل انقلاب یعنی از آغاز جنگ تحمیلی دشمن بعثی عراق سردشت را همواره مورد حملات هوایی و توپ باران قرار داده لذا از مقاومت مردم شهید پرور سردشت و تا آوارگی های مردم در طول جنگ همه اش خاطره است. استحضار دارید  که ما در دو تا جنگ قرار گرفته بودیم یکی  جنگ تحمیلی عراق و دوم جنگ داخلی . علی الرغم فشارهای که ناشی از جنگ و درگیری روی این شهر بود باز عده ای از مردم صحنه را خالی نکردند. و با  پشتیبانی از رزمندگان اسلام  نیروهای نظامی را یاری و همکاری می کردند.
اما برگردیم به 7 تیر بمباران شیمیایی سال 66 همه ما می دانیم که سردشت یکی از شهرهای حساس جنگی در دوران جنگ بود که به همین خاطر رژیم بعث عراق به شدت مورد حملات خود قرار می داد . که این امر باعث شد تا اینکه اکثر قریب به اتفاق مردم شهر از ترس بمباران آواره شوند. و یا به روستا های اطراف نقل مکان پیدا کنند و حتی بیشتر اوقات مدارس به تعطیلی می کشید.
منزل ما در خانه های سازمانی جنب بیمارستان بود.  آن روز یعنی روز حادثه بنده در محوطه پارک شهر یعنی فلکه سینما با دوستان نشسته بودیم ناگهان صدای هواپیماهای عراقی به گوش رسید. فکر کردم مثل بعضی روزها از مسیر هوای سردشت عبور می کنند که دیدم دو باره سرو کله شان پیدا شد که این دفعه شهر را مورد هدف قرار داد و مردم در حال سردرگمی و فرار بودند که بنده نیز به طرف منزل دویدم وقتی که به منزل نزدیک شدم دیدم خانواده ما رفته بودند پناهگاه داخل حیاط بیمارستان بعد از یک ساعت که به منزل رفتم پدرم که داخل شهر بود از بازار برگشت و گفت بچه ها داخل شهر نروید شیمیایی زده مردم هم باور نداشته و این مسئله شیمیایی و گاز خردل یک چیز تازه ای بود و برای مردم شناخته شده نبود فکر می کردند مانند بمباران قبلی است که می زد و می رفت . به هر حال دیدم شهر شلوغ شد و بیمارستان و هلال احمرمملو  از مجروح و شهید  بود . ادارات و نیروهای نظامی و انتظامی اقدام به جمع آوری  کردن اجساد ومجروحان می کردند. که تعدادی زیادی را به مهاباد و از آنجا به تبریز و تهران و شهرهای دیگر اعزام کردند. که در جریان این اعزامها بعد از دو سه روز مجروحانی که اعزام شده بودند پشت سرهم جنازه این عزیزان را به سردشت و روستاهای اطراف می آوردند. لازم است عرض کنم که در این بمباران 6 نفر از بستگان درجه یک ما به شهادت رسیدند. و تعداد  بالغ بر 20 نفر نیز جانباز شیمیایی شدند.
خاطرات عبدول قادری
احتراماٌ اینجانب  عبدول قادری فرزند عبداله جانباز 70 درصد شیمیایی در روز 7/4/66 هنگام بمباران شیمیایی شهرستان سردشت  توسط هواپیما های رژیم بعثی عراق در حال اقامه نماز عصر در مسجد دارالسلام بودم و پسرم به نام ناصر قادری در مغازه من واقع در چهار راه فرمانداری  ( هلال احمر ) کنونی بود که یکی از بمبها به روبروی مغازه من  اصابت کرده و پسرم که در فاصله کمتر از 10 متر از محل اصابت  بمب قرار داشت بهمراه  افرادی که در آن حوالی بودند به پناهگاه می رود . هنگامی که نماز تمام شد من وقتی به حیاط مسجد آمدم  بویی شبیه بوی سیر آمد. وقتی متوجه شدم که این بو ناشی از انفجار بمبب شیمیایی است فوراٌ با پارچه ای خیس جلوی دهان و بینی را گرفته و خواستم پیش پسرم بروم  و او را نجات دهم ولی پیدایش نکردم . سپس به پناهگاه رفتم و پس از مدتی جستجو او را پیدا کردم و بهمراه برادرم به نام عبداله به منزل رفتیم استحمام کردیم . کم کم  سوزش چشم و تاول در بدن ما پیدا شد. اعلام کردند  که افراد به نقاهتگاه بیایند. وقتی ما به بیمارستان رفتیم . ما را به بانه اعزام کردند. و از آن جا  در میان شاوغی از هم جدا شدیم . من به تهران اعزام شدم  پسرم به تبریز و برادرم به اصفهان . متاسفانه پس از 4 روز پسرم و پس از یک هفته برادرم شهید شده بودند. و من یکماه پس از بستری در حالیکه  بدلیل  دوری  خبری از خانواده از بیمارستان طرفه با رضایت شخصی بیرون آمدم و اکنون پس از 24 سال از صدمات شدید جسمی و روحی در رنج و عذاب  هستم.
    خاطرات عبدالطیف ابراهیم زاده
7 تیر سال 66 شمسی  یک عصر زیبای تابستان که با تاریک  دلان زمان رو به خاموشی نهاد و واژه های چون ترس وحشت غم واندوه فغان را برای ملتی سربلند و راست قامت به ارمغان آورد . مقارن با نماز عصر جنگنده بمب افکن های رژیمی سراسر فاسد و محوش این بار شهری زیبا چون سردشت  همیشه سر سبز را برای اهداف پلیدش برگزیده بود و هدیه اش  برای مردم خون گرم این دیار چیزی جز آه و آتش و خون نبود.
آری در چنین روزی ما هم به همراه تنی چند از دوستان و هم بازی هایمان همانند سایر بچه های که در آن روزها بجز ترس و وحشت انیس نبودند. بنده که درآن زمان 8 سال بیشتر نداشتم بهمراه پدرم به مغازه عمویم رفته بودم و مشغول بازی با دوستان بودم که ناگهان صدی غرش هولناک هواپیماهای بعثی  فضای شهر را مملو از وحشت و نگرانی نمود ولی این بار نه یک بمباران عادی بلکه بمبی یا بمبهای همراه با مواد شیمیایی که باعث کشتار و مصدومیت دسته جمعی می شوند  استفاده  می شوند  استفاده نمودند  و جمع کثیری از مردم عزیزمان  در آنروز شهید و هزاران نفر مصدوم گشتند که آثار مخرب و زیارن بار آن هنوز و تا سالها ی متمادی پا بر جا و ماندگار خواهد ماند. در آن روز که بوی نا آشنای این مواد   و یرانگر در فضای شهر پیچیده و شهر سر سبزمان را آلوده نموده بود . متاسفانه مردم که با این حوادث آشنایی نداشته و روش مقابله با آن را نمی دانستند. مصدوم و شیمیایی شدند  و تعدادی نیز شهید و به لقااله پیوستند.  روز بعد از حادثه مصدومان  شهر  را به بیمارستان شهرستانهای  اطراف اعزام نمودند. که  بهمراه حدود 50 نفر از مردم سردشت به بیمارستان 29 بهمن تبریز اعزام شدیم و بمدت  2 هفته در آنجا بستری بودم . یاد شهدا گرامی و مصدومان رنجور نیز  نیز  به لطف حق تعالی صبور یابند.
خاطرات اوین فتاحی
احتراماٌ اینجانب اوین فتاحی فرزند صلاح الدین فتاحی ساکن شهرستان سردشت دانشجوی رشته کامپیوتر در ارومیه مشغول  و سال دوم را سپری می نمایم باستحضار میرساند در سال 1366 شهرستان سردشت توسط رژیم  بعثی صدام بمباران شیمیایی گردید و  اولین بمباران که درست در سر منزل مسکونی ما فرود آمد. مادر بزرگم  شهید و خودم و خانواده ام شدیدا شیمیایی و به تهران اعزام شدیم و مدت 45 روز مرتب تحت مداوا قرار گرفتیم وقتی از بیمارستان مرخص شدیم هیچ سرپناهی نداشتیم چون تمام وسایل منزل از قبیل خوراک و پوشاک شیمیایی شده بودند و دوباره به مهاباد رفتیم و در وضع بسیار بدی قرار گرفتیم و مرتب سرگیجه و تنگی نفس و خارش بدنم شروع شد و از آن وقت تا بحال  مرتب به دکتر و بیمارستان مراجعه   می نمایم و از درد تنگی نفس شدیداٌ در وضع بسیار بدی هستم و در سردشت همانطوریکه مستحضر هستید خانواده فتاحی به نسبت خانواده های دیگر 6 شهید و 10 نفر جانباز تقدیم نظام نموده است . در اثر همیمن بمباران متاسفانه تمامی اعضای خانواده ما از نظر اعصاب در وضع بسیار بدی قرار گرفته اند . در خاتمه ضمن اظهار تشکر و قدردانی از زحمات کلیه پزشکان و کارمندان ارزوی سلامتی و سربلندی را از ایزد منان خواستارم
خاطرات جلال حسن پور
اینجانب جلال حسن پور فرزند علی متولد 11/3/1344 در سردشت  چشم به جهان گشودم  د رمحله سرچشمه دوران ابتدائی را در مدرسه منوچهری و کورش به پایان رساندم و دوران راهنمائی را در مدرسه راهنمایی سعدی  یا ملا آواره به پایان رساندم بعد از دوران راهنمائی بنا به دلایلی ترک تحصیل نمودم و مشغول بکار شدم مدتی را در جهاد سازندگی با تعدادی از بستگان و دوستان مشغول کار شدم بعد از آن در کاگاه درب وپنجره سازی  پسر عمویم مشغول بکار شدم در زمان بمباران در مغازه پدرم واقع در چهاره راه پست بودم آن روز همه اعضا خانواده مصدوم شدند چون یکی دیگر از بمبها به منزل همسایه ما اصابت کرد در جریان مصدومیت  به بیمارستان مهاباد اعزام و آز آنجا به بیمارستان 29 بهمن انتقال  داده شدم مدت 17 روز در بیمارستان 29 بهمن بستری بودم  یکسال بعد از بمباران به خدمت مقدس سربازی رفته و دوران آمورشی را درپادگان عجب شیر به اتمام رساندم و در تقسیمات به لشکر 77 خراسان تقسیم شده و مستقیماٌ از پادگان به منطقه فکه و شهرک مجاهدین انتقال داده شده و در همانجا به عنوان منشی جایگزینی لشکر انتخاب و بعد از گذشت 4 ماه بعنوان  ارشد دفتر   جایگزینی و دفتر گروهان مشغول بکار شدم و از طریق  مصاحبه با حفاظت اطلاعات لشکر تا رده خیلی محرمانه تائید شدم و خدمت را در همان منطقه به پایان رساتندم بعداز مدت خدمت مجدداٌ به شغل قبلی برگشته و تا سال 78 ادامه دادم ولی متاسفانه بعد از آن بدلیل مشکلات ناشی از بمباران نتوانسته ادامه دهم و در سال 79 به بنیاد جانبازان آن زمان مراجعه و پرونده ام را از بیمارستان گرفته و در سال 82 در کمیسیون شرکت کردم و در آن کمیسیون بعنوان جانباز 25 درصد شناخته شده و تحت پوشش بنیاد قرار گرفتم . ضمناٌ پدرم نیز جانباز 60 درصد بودند هم اکنون متاهل و دارای سه فرزند می باشم همسرم نیزا ز جانبازان 25 درصد  بمباران  شیمیایی می باشد.
خاطرات حسین محمدیان
اینجانب حسین محمدیان در سال 39  در شهر سردشت  استان آ-غربی متولد شدم . تحصیلات خود را تا پایان  دبیرستان   در این شهر ادامه داده  در سال 58 در کنکور سراسری شرکت و در رشته زراعت  دانشگاه ارومیه پذیرفته شدم . در سال 64 با معدل 5/17 موفق به اخذ مدرک مهندسی کشاورزی با گرایش   گیاه پزشکی شدم  و از سال 64 در اداره کشاورزی سردشت بعنوان کارشناس حفظ نباتات  تا این تاریخ مشغول به کار هستم در جریان انقلاب و در سال 57 برار بزرگم بنام محمد محمدیان در طی تظاهرات خیابانی شهید شدند. همچنین در جریان بمباران شیمیایی سال 66 سردشت پدرم شهید شد و خود به همراه دیگر بستگانم مصدم شدیم. بنده را جهت ادامه مداوا در 23 تیر  سال 66  به کشور مادرید اعزام کردند و مدت 36 روز هم در بیمارستان  گموز یوجای مادرید بستری بودم . در حال حاضر ناراحتی های جسمی و روحی زیاد دارم از همه بدتر اینکه من مصدوم شیمیایی اعزام به خارج مدت 21 سال پس از بمباران شیمیایی در پست کارشناسی حفظ نباتات به کار مشغول هستم و مرتب سر کارم با سموم نباتی شیمیایی است که جای خود دارد اگر کسی بتواند صدای مرا به گوش مسئول برساند تا از حالت اشتغال برخوردار شوم که کمک بزرگی به سلامت من و خانواده ام خواهد بود چون 21 سال کار برای مصدم شیمیایی در رابطه با سموم نباتی کار سخت و می شود گفت ظالمانه است.  درسال 67 ازدواج و درحال حاضر صاحب دو دختر و یک پسر می باشم . که مشکلات جسمی و روحی  دارند. ام مشخص نیست آیا این موضوع ارتباطی به مصدومیت شیمیایی من دارد یا خیر.
بنده خاطرات زمان شیمیایی شدن خود را در کتابی بنام بوی نا آشنا تالیف و تماماٌ با هزینه شخصی خود به چاپ رسانیده که دوستان می توانند با مراجعه به آن اطلاعات زیادی در مورد بمباران  شیمیایی شهر سردشت کسب نمایند.
خاطرات خدیجه خضرپور
اینجانب  خانم خدیجه خضر پور ساکن شیوه ابراهیم در سال  53  در روستای شیوه ابراهیم از مادرم  متولد شدم  بنده بعلت در آمد کم نتوانستم  ادامه تحصیل دهم به همین خاطر تنها دوم ابتدای سواد دارم در سال 66 که در اثر بمباران شیمیایی بعثی شیمیایی شدم. و در حالی که به دیدن خواهر بزرگم رفته بودم در تاریخ 7/4/66 شیمیایی شدم و در نزدیکترین محل چهار راه فرمانداری و در همین حال ما را به بانه منتقل کردند و از آنجا به تبریز به وسیله اتوبوس و خیلی هم مصدو مان بیشتر می شد. و بعد از یک شب در تبریز ما را روانه تهران کردند و در آنجا 45 روز بستری بودم  و به علت نبود  درآمد نتوانستم بیشتر به دکتر هم مراجعه کنیم و من حالا از تمام اعضای بدن رنج می برم از جمله اعصاب –کم بینایی- سوزش -فراموشی کم تحرکی –افسردگی-سینه درد –دل درد –سرفه خلط زیاد  رنج می برم و حالا هم دارای سه فرزند دو پسر  بنام سلام و بهنام و یک دختر بنام سوسن دارم.  ومن هر روز به دردهای مجرو حم افزوده تر می شود و دارای بیشترین پرونده شیمیایی می باشم که دارای 74 برگ بوده چون نمی توانستم دوباره به دکتر مراجعه نمایم. به همین علت درصد کمی هم به من تعلق گرفته است و همیشه از ناحیه مغز و اعصاب و سینه رنج می برم.
خاطرات شیدا درخشان
اینجانب شیدا درخشان متولد سی ویکم شهریور ماه سال 59 در شهرستان سردشت به دنیا  آمدم. در حا لی که دوران کودکی را سپری می کردم  در هفتم تیر ماه سال 66 در حا لی که در منزل پدر بزرگم که واقع در چهار راه فرمانداری سابق زندگی می کردیم توسط هواپیماهای بعثی مورد هدف بمب های شیمیایی قرار گرفتیم و تمام خانواده ما زخمی و شیمیایی شده به شهر تهران جهت مداوا اعزام کردند. که  من همراه مادر و دو برادرم بنام های آوات و اسماعیل به بک یک بیمارستان واقع در این شهر بستری شده و بعد از مدتی که تحت مدوا بودم به شهرستان سردشت باز گردانده شدم در حالی که سرنوشت بقیه افراد خانواده پدر بزرگم خبر نداشتم و بعد از آن تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دو سال دبیرستان رادر این شهرستان سپری کرده و بعد ازآن ترک تحصیل کردم و طی این مدت با عوارض بعد از شیمیایی دست وپنجه نرم کرده و بعد از آن در سال 84 ازدواج کردم و در سال 85 بچه دار شدم و حالا بعد از 28  سال زندگی از عوارض بمباران شیمیایی رنج برده و ناراحتم
خاطرات علی حیاک
درمورخه 07/04/1366ساعت 15/4دقیقه بعدازظهردر منزل پدری ام مشغول نمازخواندن عصربودم که ناگهان صدای هواپیما و به دنبال آن صدای پدافند هوایی به گوشم رسید و من هم نمازم را ادامه داده وآن را ادا نمودم و هم چنین صدای چند انفجار و بمب شنیده شد و طبق معمول به حیاط خانه رفته و از روی تانکر نفت بیرون را نگاه کردم و دود غلیظی ناشی از انفجار فضای شهر را آلوده کرده بود و اولش فکرکردم همچون روزهای گذشته بمباران معمولی رژیم بعث عراق است ولی بعداز چند دقیقه پدرم به خانه آمد وگفت : بمباران شیمیای ، بمباران شیمیایی !؟ من هم به همه اعضای خانواده گفتم که سرتان درحوض حیاط فرو ببرید و با آب سر و صورت خود را بشویید و یک لیوان دوغ بخورید چون قبلاٌ  چیزهایی در رابطه با شیمیایی شنیده بودم و همگی این کار را کردیم و همه را به داخل منزل هدایت کرده و درب ورودی هال را با پتوی خیس پوشاندم ولی چون یکی از برادرانم به خانه نیامده بود جهت یافتن او از منزل خارج شدم و یک دستمال را خیس نموده وآنرا جلوی دهانم نگه داشتم تا بیشتر آلوده گازهای شیمیایی نشوم .
     یکی از بمبها درکوچه ما جلوی درب هلال احمرکنونی اثابت کرده بود و از نزدیک آنرا نگاه کردم تاببینم چقدر قدرت تخریب داشته است  وبعداٌ را هم را ادامه داده و از بمب دیگری که در چهار راه هلال احمربه منزل آقای نریمانی اثابت کرده بود ، بازدیدکردم و منزل نامبرده تخریب شده بود و بعد ازآن از بمب دیگری که در چهار راه اداره پست به مغازه اسماعیل رشیدی اثابت کرده و حتی شاه لوله آب آشامیدنی شهر را قطع کرده بود وآقای شکریازی و چند نفر دیگر ازکارمندان شهرداری مشغول درست کردن آن بودند و بعد از مدتی به طرف بیمارستان به راه افتادم و در میدان سرچشمه متوجه شدم که بمب دیگری به کوچه بانک صادرات اثابت نموده بود ولی چون عجله داشتم به طرف بیمارستان مسیرم را ادامه دادم و خلاصه به بیمارستان رسیدم ولی کسی در آنجا بستری نبود و گفتند : مصدومین درسالن تربیت بدنی بستری شده اند البته از قبل تابلوهای راهنمای ( ش م ر ) را به طرف سالن تربیت بدنی نصب کرده بودند و من هم به آنجا رفتم ولی متاسفانه با تعداد زیادی ازهمشهریانی که مصدوم شده بودند و اکثر آنها را می شناختم روبروشدم و چون دنبال برادرم می گشتم یکی یکی بالای سرآنها رفتم و یکی از رفیقهای صمیمی ام به نام شهید رحیم کریمیان و از دوستان وآشنایان آقای شهید رحیم محمدپناهی را مشاهده نمودم و مدتی بربالین آنها ایستادم و از دیدن آنها خیلی ناراحت و غمگین شدم چون تعداد زیادی از همشهریان و خانواده های آنها را دیدم که بربالین عزیزان شیون و زاری میکردند البته من هم مدتی گریستم ولی برادرم را پیدا نکردم و خیلی ناراحت شده بودم و بعداٌ به خانه برگشتم و برادرم نیزخوشبختانه به خانه آمده بود و درآنروز کسانی که ظاهراٌ مصدوم نشده بودند شهر را ترک کردند و به روستاهای دور و بر پناه بردند و بعضی هم درشهر ماندند و ما هم در شهر ماندیم و درآنروز آب و برق شهرقطع شده بودند .
     شب فرارسید و چون برق نبودند زودتر از شبهای قبل خوابیدیم ولی نصف شب مادرم مرا صدا زد وگفت : علی علی !!! بیدار شو! بیدار شو! منهم بیدارشدم گفتم چی شده گفت : پدرت میگه کور شده ام ؟؟؟ و هیچ چی را نمی بینم منهم دست او را گرفته و به طرف گرمابه آزادی ( پایین تر از خانه خودمان جنب هلال احمر ) بردم البته در جلوی گرمابه موتور برق اضطراری روشن کرده بودند و دکترها و پرستاران در جلوی درب گرمابه روی تختها و برانکاردها مردم را مداوا می کردند در آنجا یکی از رفیقانم به نام خسرو سلیمی را دیدم که مشغول مداوای مصدومین بود بهش گفتم خسرو پدرم راچکارکنم چشمهایش نمی بیندگفت : لباسهایش را درآورید  و بگو داخل حمام برو و یک دوش بگیرد و من هم این کار راکردم . وقتی پدرم از حمام بیرون آمد یک زیرشلوار و یک پیراهن تازه ( از قبل تعداد زیادی تهیه شده بودند ) را به پدرم دادند تا بپوشد و لباسهای قبلی را داخل پلاستیک گذاشته و گفتندکه سرآنها را گره بزنید و آنها را بسوزانید و پدرم روی تختی درازکشید و خسرو با سرمی چشمهای او را شستسو داد و پدرم گفت چشمهایم خوب شدند و خسروگفت : آمپول آتروپین بزنم ولی پدرم گفت لازم ندارم و حالم خوب است ، پدرم را به خانه بردم و خودم نیز احساس کردم چشمهایم خارش پیدا کرده و من هم به گرمابه برگشتم و دوشی گرفته وباسرم چشمهایم راشستسو دادم وقتی اطراف و دور و بر را نگاه کردم عجب غوغا و داد و فریادی بود و هرکس را می دیدم فانوسی به دست گرفته و چند نفر را به دنبال خود می کشاند گویا تمامی ساکنین شهرکورشده بودند .
     درجلوی درب گرمابه مردم رابه صورت سرپایی مداوا میکردند وقتی که حال کسی بد می شد فوراٌ با اتوبوسهای آمبولانسی او را به شهرهای دور و بر اعزام می کردند البته به نظر من چون بیشتر آمپول آتروپین تزریق می کردند و آمپول فوق خیلی قوی بوده وگاهاٌ باعث بیهوشی می شد وکسانی که زیاد مصدوم شده راباکسانی که کمتر مصدوم شده بودند را داخل اتوبوس میکردند و چون تعداد اتوبوسهاهم کم بود30یا40 نفر را داخل اتوبوس جا داده و اعزام می نمودند و این خود باعث مصدومیت بیشتر دیگران نیز می شد  .
      در ساعت 5 صبح به خانه برگشتم و تازه فهمیده بودیم که چی برسرمان آمده و شیمیایی یعنی چی ؟ و ما هم شهر را ترک کرده و به روستای نیژاوه ما بین نلاس و واوان رفتیم ولی وقتیکه آفتاب طلوع کرد دوباره و همگی کور شدیم و زیر بغل وران و دیگر اعضا شروع به خارش نموده و تاول کردن نمودند و ما هم به بیمارستان سیار واقع در زیر پلی در سه راه بزیله رفتیم و در آنجا توسط پزشکی معاینه و مقداری پماد و آمپول و قرص گرفتیم وکمی تسکین پیدا کردیم و به روستا برگشتیم .
    ولی با گذشت 23 سال از فاجعه فوق هنوز هم التیام پیدا نکرده ام و بدنم گاه گاهی شروع به خارش وسوزش نموده و بعضی وقتها در اثرخارش زیاد پوست ران و ماهیچه پاهایم را زخمی می کنم و در مقابل نورآفتاب نور ماشین و حتی لامپ داخل اطاق حساسیت داشته و می خواهم همیشه در جاهای کم نور باشم و همچنین در مکانهای دودی وسیگاری نمی توانم دوام بیاورم و امیدوارم خداوند منان شفای عاجل تمامی مریض ها بخصوص مصدومین  شیمیایی را اعطا فرماید و مسببین چنین جنایاتی را به سزای اعمال خویش برساند ( مخصوصا صدام افلقی و علی شیمیایی ) .
خلا صه ای از خاطرات بیان مظلومیت مردم بی د فاع یک شهر در برابر حرکت   مغرورانه  برزگترین جنا یتکار و ابسته به ا مپر یا لیزم خونخوار جهانی که مد عی  مدافع حقو ق بشر و دفاع از  مو جود یت عرب بود همچنین خود را ناشر و مبلغ دین اسلا م نا مید و  خود را مقلب  به فرمانده قادصیه ثانی  میپنداشت 
خاطرات لیلا معروفزاده 
  خلا صه ای از خاطرات بیان مظلومیت مردم بی د فاع یک شهر در برابر حرکت   مغرورانه  برزگترین جنا یتکار و ابسته به ا مپر یا لیزم خونخوار جهانی که مد عی  مدافع حقو ق بشر و دفاع از  مو جود یت عرب بود همچنین خود را ناشر و مبلغ دین اسلا م نا مید و  خود را مقلب  به فرمانده قادصیه ثانی  میپنداشت    
 
اینجانبه لیلا معروف زاده فرزند معروف سا کن سرد شت جانباز 40%  بنده در زمان حا دثه تلخ وبه یاد ماند نی بمباران شیمیا یی در 7 تیر سال 1366 د ر سن 20 سال بودم و مدت دو سال بود در بنیاد شهید  مشغول به کار بودم  تاز از سر کار امده بود  به منزل . منزل ما جنب مسجد جامع بود که مشغول نماز خوا ند ن  بودم  که صدای هواپیماها ی عراقی به گوشم رسید حدود ساعت 4 -10 -15 د قیقه عصر بود هواپیماهای عراق بر فراز شهر سر د شت  مشا هده نمودم  برای هشدار دادن به برادرم که در ان زمان سر باز  وظیفه سپاه مستقر در پایگاه  عملیاتی شهر  شهید دادکوش و اقع در جنب مسجد جامع  خد مت  می کر د ندبه بیرون از منزل دوید م هوای شهر خیلی تمیز و افتابی بود و هواپیماها را به خوبی می دیدم  وقتی که چشم به هواپیما های عراقی افتاد شیی نارنجی ( یازرد – طلای ) رنگی را د یدم که از آسمان به طرف شهر می آید  همراه با برادرم خود را به داخل جوی خیابان انداختم بعد از بیرون امدن از جوی اب   به طر ف خانه رفتم  صدای که بر اثر اصابت بمب هواپیما ها به شهر بر خورد کرد  خیلی خفیف و کم صدا بود در صورتی که صدای سایر انفجارهای  قبلی  شد ید تر  بود ند و این صحنه برایم خیلی عجیب بود به خود گفتم چیز مهمی نیست و به خانه که رسیدم صدای زنگ تلفن به  صدا در امد که از طریق سپا ه با من تماس گرفتند  جهت مداوا و کمک به نقا هتگاه بروم  چون شغل بنده در  بنیاد شهید  مددکار و مسئول امور شهدا و مجرومین و معاون بنیا دشهید سر دشت بودم و قبلا" دور امدادگررا طی  کرده بودم به بیمارستان شهررفتم  2نفر مجروح در انجا را مشا هده نمو د م که یکی از انها را میشنا ختم و از ایشان خون جاری بود بنام قادر امینی که قبلا" جانباز بود ند و انها د ر اولین اصابت بمب به چهار  راه سپاه یعنی به لبه با کن مغازه اقای اسما عیل رشیدی که در ان زمان  رنگ فرو شی بود  بر خورد کرد وهر دو نفر در انجا مجروح شده بو دند. بعد به خانه رفتم  که دو باره زنگ  تلفن  به صدا در امد که من به نقا هتگاه بروم بعد فهمیدم که سالن تر بیت بدنی تختی را می گویند به همراه راننده بنیاد شهید بنام اقای فتاح خضری  که جانباز70% میباشدو نیز از  روی مسئو لیتی که آن  زمان  داشتم وظیفه خود میدانستم حرکت نمودم اول  به محل اصابت بمب ها سر زدیم و در این میان بو یی که خیلی شبیه سیر گند یده بود به مشام رسید و بعد مشاهد نمودم که پودر سفیدی روی همه چیز نشسته روی   دمپایی هایم که پایم بود پودر را مشا هده نمودم چیزی در باره نوع ماده شیمیا یی که مردم به ان الود شده بودند  نشنید بودم بیشتر به محل چهار راه فرمانداری سا بق و سپاه و سر چشمه اصا بت کرده بود به سالن و الیبال فعلی تختی رفتم  مشا هده کرم که جمعی کثیری از مردم شهر زن مردو بچه ها روی تخته ها در از کشید و ناله و سرفه  می  کردند  و قبلا"سالن تربیت بدنی با تخت و طناب  برای اویزان کردن سرم و غیر اماده و مهیا شده بود و ضمنا" در تقا طع چار راه هلا ل احمر که ان  زمان فرمانداری بود پار چه ای نصب کرده بو دند به طر ف نقا هتگاه شی- میم - ر و  من بعد شروع به کمک نمودم وبه هر کدام از مصدومین که در سالن اه وناله می کشیدن  سرم و  امپول آترو پین تزریق می کردیم  وهمه آنها را به دو ش گر فتن  به آب توصیه  می کرد یم و هیچگونه اطلاعی در مورد گاز خردل که مردم به آن الود ه شده بو دند نداشتیم  مصدومین با چشمان پر از اب استفراغ می کر دند پو ست بد نشان به شد ت خا رش داشت و مشکل تنفسی دا شتند چون مصد و مین بد نشان خیلی دا غ می شد  و می خواستند لباس ها یشان رابیرون بیا ورند و بسیاری از انها چهره ها یشان  سر خ و سیاه می شد و بعضی می گفتند سینه مان د اره می سوزد و چون  من را اکثرا" می شناختند هر گوشه مرا صدا می زدند و در خواست کمک می کردند و من تنها زنی بودم  که به همراه برادران  اعزامی به سا لن تر بیت بدنی( نقا هتگاه)  کمک و مداوا می کر دم  تمام روز مشغول در ما ن بو دم و بیشتر انها که با من صحبت می کرد ند بعد ها در تهرا ن و شهر های دیگر به درجه  شهادت رسید ند  حوالی ساعت 12- 1  شب بود که احساس کردم خودم هم مجروح و مصدوم شده  ام و مشکل تنفسی و خارش بدن و چشمانم سنگین  و ضعیف شده بو د به  دستور  برادر ابولفضل کریمی   که رئیس اداره تربیت بدنی سردشت و مسئول عملیات شهری آ ن زمان بودند ما را توسط  یک دستگاه ما شین به منزل رسا ند دید م که حالم خیلی بد شده و شروع به استفراغ  می نمودم و هر دو چشمانم  نا بینا شدند و باچشمان کور  با یکی از دو ستانم که در منزل ماه بود بنام مریم ابراهیم زاده شماره تلفن بهداری سپاه را گرفتیم  که یک  ما شین تویوتا از مرکز بهداری امد من و برادرم و 3 تا عموزاده و چند نفر از همسا یه ها سوار ماشین شد یم و ما ها را به نقاهتگاه بردند تا صبح در نقاهتگاه بودیم وبعد به همراه دیگر مصدومین  با  مینی بوس به شهر بانه سپس به شهر سقز و از شهر سقز با هلیکو تر به تبریر و سپس  با هو اپیما از تبریز به تهران اعزام  نمو دندو در بیمارستان بوعلی تهران بستری شد م  جالب اینجا ست که با برادرم معروف ( هادی ) با هم در  یک مینی بوس بودیم  ولی از حال همد یگر خبر نداشتیم  و فقط با صدای ناله  اش ایشان را شنا ختم و با چشمان کور خود را به او رساندم و در تهران هر دو ما را از هم جدا نمود ند و هر کدام  ما را به یک بیمارستان بردن  روز  بعد بیشتر اهالی سرد شت که در تهران بودند  و یا  سکو نت داشتند به کمک و دلجو یی  ما شتا فتند و هر روز در بیما رستان که بودیم خبر شهدا توسط شوهر  خواهرم بنام حسن بالو که آ ن زمان کارمند اداره مخا برات  سر دشت بود ند  به دستمان  می رسید  نوشتن چنین حادثه  دلخراش و عمق ان  فقط در روز حاد ثه  قا بل رو یت است و اوج این  فجا یع برای حادثه دیدگان و بازماندگان انان که دارای زخم عمیق میبا شد هر گز صحنه و اقعیت ان را با نوشتن  و بیان خاطره نمی توان باز گو کرد زیر ان روز انعکا سی از صحرای محشر بود که نه قلم طاقت نوشتن و نه کاغذ تحمل تحریر و نه زبان توانا یی گویای ان و نه گوش قدرت شنیدن ان را دارد و انچه بیان شد شمه ای از ما جرای محشر صغیر بود و بس  و فقط رموز ان محض شنا خت میباشد بنا بر این  این فا جعه بزرگ را از صمیم قلب به  روح پاک  شهدا درود  می فر ستم و با جانبازان و بازماند گان ابراز همدردی  نمود ه چون خود و خانواده ام نیز یکی از قرمانیان آن رخ داد تلخ میباشیم. بر خود  لازم دانستم که بنده به عنوان یکی از دو شاهدانی که برای د فاع از مظلومیت مردم شریف و شهید پرور سردشت که مورد هجوم و حشیانه ترین بمباران شیمیا یی که تا به حال بشر بخود ندید بود قرار گر فته  مطالبی ارائه دهم و آ نها را در جر یان بگذارم . خدا را شا کرم به من  این توفیق را داد بعد از مد ت ها زمان رنج و درد و با پیگیری های دفتر حقوق بین المللی دکتر عباسعلی رحیمی اصفهانی و کارکنان زحمت کش ان دفتر اقا یان دکتر اسبقی و دکتر بدری و دکتر شمسی و اقای گودرزی و دکتر ربیعی مدافح حقوق بین المللی  دکتر فروتن  ودکتر کشاورزی و دکتر خا طری و همچنین سفیر ایران در کشور هلند در ان زمان اقای زیاران و همکارانش و  وبا همکاران انجمن دفاع از مصدو مین  شیمیا یی مو جب فراهم نمود ند اکیپی متشکل از دادستان هلند ی اقای تیفن و پلیس ان کشور که در سال 84  به سر دشت امدند و با جانبازان شیمیایی سردشت گفتگو و دیدار داشتند مو جب گردید از بین انها  دو تن  را به عنوان شاهد  برای دادگاه  انتخاب کنند که یکی از آ نها بنده و دیگری اقای قادر مولان پور که اعضای خانواده اش را از دست داده ه بود  جهت محا کمه تاجر هلند ی اقای فرانس فان ان رایت  انتخاب شدیم .   فرا نس فان  ان رایت تاجری هلندی بودند که با همکاری اقای  تانا کا تاجر ژا پنی تهیه کننده مواد  تی د ی جی گاز خردل از کشور های  اصلی  که    به اصلاح مدافع حقوق بشرند خریدار نمودند و به عراق ارسال می نمودند مواد TDJ   مواد ی است جهت مصارف کار خانه های نسا جی مورد استفاده قرار گرفته و با تر کیب  کمی جوهر نمک به گاز خردل تبدیل می  شود. محور یت دادگاه بر سر سرد شت و حلبچه بود که تاریخ 11 و 12 اذر ماه سال 84 اولین دادگاه فرانس فان ان رایت  در دادگاه لا هه هلند با حضور شا هدان لیلا معروفزاده و قادر  مو لان پور  شروع گردید. که اقای قادر مولا ن پور برای دادگاه از وضعیت خود و شهید شد ن همسرش در تبریر و دو فرزند پسرش بنا مها ی ناصر ومال مال در تهران و مفقود شدن یک دخترش در بیمارستان تبر یزکه خانمش وضع حمل کرد  بود .در دادگاه مطرح نمودند از اظهارات ایشان دادگاه متاءثر و سکوت را اختیار  نمودند و اینجانب ماجرای را از اول ساعت بمب باران را تشر یح نمودم عمق فاجعه  بحدی بود که وکیل های فرانس فان ان رایت  توان دفاع از متهم را نداشتند که به 15 سال حبس محکوم و بعد از اعتراض ایشان مجدد در فروردین  ماه سال 86 دادگاه با حضور انورد کاستنس  خبر نگاری بود د ر حمله امر یکا به عراق  فرانس فان را یت را بعد از دستگیری و فرار از ایتا لیا به عراق رفته بود و با کارت شنا سا ی جعلی و تبعه عراقی بنام منصور مسلم زندگی می کرد  شنا سایی و دستگیر می کنند و شخص دیگری بنام ورتل بیک کارشناسا ناتور در صلاح های مکروبی حضور داشتند در روند مر حله دوم دادگاه در سال 86 با افزایش دو سال حبس به 17 سال حبس محکوم شده  و وکیل ایرانیان خانم ز کفیل بود ند و جا دارد از  اقایان شیخ علی برزنجی از شهر ستان اشنویه حاج خلیل سعید پور و دخترش  چیمن سعید پور جانباز 70  % شیمیای و عبدو اله شریفی از روستای الوت شهر بانه و اقای کیو مرث حسینی و سعداله عظما از روستای زرده کر مانشاه  و اقا یان معمار باشی و مختاری از شهرهای آ بادان و خر مشهر و حاج اقا حسن واحدی و حاج اقا صالح عزیز پور اقدم و حاج اقا رحیم واحدی  و حاج اقا محمد زمانی  از سر دشت  که از همسفران و مدافعان حق جو و حق گو که  جز افراد مصیبت دیده و مصیبت زده بودند  با قلبی ا کنده از درد و زجر و کوله بار زجر کشیده گان که خود شاهد و ناظر
 فا جعه وحشیا نه گرگ صفتان که در پوست میش بود ند  به نامهای کمال حسن مجید  داماد صدام و علی حسن مجید مشهور به علی شیمیای و حسن علی عبدول عزیز و سعد اله الفاتح و فایزه شهین که در دادگاه  لا هه اسم انها برده می شود   مسببا ن و صحنه گردان و کار گر دانان این  تراژ دی ضد بشر ی بود ند با صدای رسا و سر بلندی و تحمل درد و مشقت توانستند مظلومیت این  امت شهید پرور را به گوش جهانیان بر سا نند  و انها را رسوای تاریخ گر دانند و نام ننگ شان در دفتر جنا یتکاران و خو نخواران ثبت نما یندو لا زم  به تو ضیح است   در هر گوشه از جهان  چنا نکه هر کسی مایل به کسب اطلا عات  بیشتر در روند کار دو مرحله از دفا عیات مصد ومین بمباران شیمیایی در داد گاه لا هه هلندی که بنده به عنوان یکی از شاهدان  محا کمه فر انس فان ان رایت بودم  حاضر هستم مطالب بیشتری ارائه نما یم .

خاطرات محمد ستمدیده
اینجانب  محمد ستمدیده متولد 17/2/50 بشماره شناسنامه 5141 و کد ملی 2889021343 متولد شهرستان سردشت دارای 6 نفر برادر و یک خواهر تحصیلات دوران ابتدائی و راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان سردشت ادامه داده و در سال 69 موفق به اخذ دیپلم در رشته علوم تجربی شدم. در همان سال 69 در رشته ریاضی محض دانشگاه ارومیه قبول و پس از 4 ترم متاسفانه بعلت مشکلات زیاد و عدم بضاعت مالی علی الرغم میل باطنی مجبور به انصراف از تحصیل شدم . خدمت سربازی را  30 ما ه بعنوان سرباز معلم در شهرستان و روستاهای همجوار گذاراندم لازم بذکر است اینجانب در مورخه 7/4/66 بعلت بمباران شیمیایی رژیم سفاک صدام دچار مجروحیت شدید شیمیایی از ناحیه چشم ریه و پوست شدم یک روز پس از بمباران به شهرستان بانه –سقز –تبریز و درنهایت تهران اعزام شده و مدت 21 روز در بیمارستان سرخه حصار تهران ( شهید لواسانی) بستری بودم هم اکنون نیز از ناحیه ریه و چشم و پوست مشکلات زیادی دارم در سال 74 ازدواج نموده و هم اکنون دارای دو فرزند ذکور می باشم فرزند اولی اینجانب متاسفانه از ناحیه پای چپ دارای( پسودو آرتروز  ... )می باشد که تاکنون 5 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته است  سال 71 به استخدام جمعیت هلال احمر سردشت در امدم و هم اکنون نیز در آنجا به خدمت اشتغال دارم. سال 82 مجدداٌ در کنکور سراسری شرکت نموده و با کسب رتبه 2 موفق به قبولی در رشته دکتری دارو سازی  شهید بهشتی تهران شدم به دلیل مشکلات دو ترم مرخصی سالانه گرفته از سال   84 مجددا شروع به تحصیل نمودم هم اکنون نیز به تحصیل اشتغال دارم . با مشکلات زیادی از نظر تهیه مسکن و معیشت در تهران متحمل شده ام.
خاطرات محمد ملایی
تمام خاطرات بد زندگی من در همان سال 66 است که در آن  سال سردشت بمباران شد یعنی  روز 7 تیر بود حالا هم  با وجود اینکه سالها ی زیادی گذشته است هنوز  هم آن روز ها زنده اند من در آن روز که  سردشت بودم خبر یکی از فامیل هایم را شنیدم که در اثر شیمیایی جان خود را از دست داده است ولی من نمی دانستم نام شیمیایی چیست و چه مشکلاتی و عوارضی را به دنبال دارد من که از خانه بیرون رفتم حالم  به هم خورد و کم کم بدتر می شدم به وسط شهر کسی را زنده نمی دیدم  همه در خیابانها و کوچه ها دراز کشیده بودند و کسی از ترس جان خود کاری به آنها نداشت من هم  حالم خیلی بد شد و هوش و حواسم  نبود تا اینکه بیهوش شده بودم و بعد از مدتی دیدم که در بیمارستان دکتر شهید  چمران  تهران بستری شده بودم . و از همه بدتر این بود که چیزی با چشماهایم نمی دیدم .    و کور شده بدم من تقریباٌ   تا یک ماه اونجا بستری بودم و حال زن و بچه هایم بی خبر بودم که آنها هم در چه حالی هستند و چه می کنند  من دیگر به فکر خود نبودم که تازه   با پاهای خودم راه بروم و بچه های خودم را دوباره در آغوش بگیرم وقتی  حالم کمی بهتر شد مرا مرخص کردند و راهی شهر سردشت شدم و تا یک ماه همسرم بعنوان پرستار در خانه کمکم می کرد و آلان م که آلان است زحتمهای او را از یاد نمی برم چون واقعاٌ در طول این مدت هم من و هم خانواده ام سرد وگرم روزگار را چشیده ایم و حالا هم که چند سال از این حادثه گذشته است تشکر می کنم ا ز دولت ایران که حقوق اندکی را برای خانواده شهدا و جانبازان برای خرجی روزانه شان گذاشته است تا بتوانند با این مقدار ی از مشکلات خود را با آن حل نمایند. و بچه هایشان در بین کسان دیگر کم نیاورند و من آلان فقط تنها این مقدار حقوق را دارم و نمی توانم دست به شغل دیگری بزنم یعنی طاقت همچنین چیزی را ندارم و یک دیکر از مشکلاتم این است که من خیلی  زود عصبانی می شوم و خانواده ام خیلی از من گله دارند. که حتی با خبرهای خیلی عادی هم عصبانی می شوم و خودم دوست ندارم که اینطور باشم که دست خودم نیست و حتی بچه هایم در مواقعی که خیلی هم خوشحال و سرحال هستم با کوچکترین چیزی که آنها  می گویند ازشان قبول نمی کنم که امیدوارم آن مشکل هم برطرف شود.
خاطرات مژده حداد
من مژده حداد متولد 1345 در شهر سردشت می باشم دوران تحصیل را تا مقطع دبیرستان در سردشت ادامه دادم در جریان بمباران یکی از بمبها به منزل حاج حسن کریمی واحد اصابت و در آن زمان منزل خاله ام که جانباز 70 درصد  بود شهید شده اند. در آن منزل بودند بهمراه پدر و مادرم برای اطلاع از وضع خاله ام به خانه آنها رفتیم غافل از اینکه بمباران  این بار  فرق دارد و متاسفانه خاله ام بعد از سالها تحمل درد و رنج شهید شدند. پدر ومادرم نیز مصدوم  و هم اکنون جانباز 35 درصد  می باشند. من نیز که به  همراه آنها در بیمارستان سینا بستری بودیم بعد از بیرون آمدن از بیمارستان مدتی در مهاباد ماندیم تا کم کم مجدداٌ   مردم  به شهر برگشتند. ما نیز به سردشت آمدیم در سال 68 با همسرم که نیز جانباز 25 درصد    می باشد ازدواج و ثمره این ازدواج سه فرزند می باشد متاسفانه هم اکنون وضعیت جسمانی ام خوب نیست و ضمن تحمل مشکلات شیمیایی  بیماری آرتریت رماتوئید نیز دارم که خد را شاکرم که تحت پوشش بنیاد شهید وامور ایثارگران هستم و مشغول به زندگی در همان محله ای که بمباران شده است  در آخر برای همه مسئولین طول عمر و آرزوی سعادت دارم.
خاطرات مهناز واحدی
اینجانب مهناز واحدی می خواهم  چندی در مورد 7 تیر بنویسم
روزیکشنبه تاریخ 7/4/66 بود که در سردشت بمباران شیمیایی شد  ساعت 35/4 دقیقه بود  که بمباران شد خبر رسید که گفتند خانه عمویت را  بمباران کردند  من خیلی ناراحت شدم ولی همه خانواده عمویم با خوشحالی از خانه بیرون آمدند و گفتند که فقط خانه کمی خراب شده است آن هم هیچی نیست ولی زن عمو و دختر عمویم گفتند که کمی گلوی ما درد   می کند و زن عموی دیگرم گفت من چشمانم درد می کند و آنوقت  وقتی بمباران شده بود پدر من و برادرم رفتند سری به خانه عمویم برنند آنها ندانسته بودند که بمب شیمیایی بوده است و آنها هم سم زیادی خوردند پدرم چشمانش را نمی توانست بازکند  برادرم نیز همینطور وقتی که بمباران شد تمام خانواده ها یعنی هر کسی که ما را می شناخت آمد خانه ما شب را آنجا ماندند وبرای آنها گوجه فرنگی خریدیم با خیار مهمانها در حدود   5   تا بودند ما در همین وقت رفتیم میوه و این چیزها را خریرید گوشت هم در خانه داشتیم ولی چون اجل ما نرسیده بود هیچکدام ناراحت نشدیم شب را به هر صورتی  گذارندیم وقتی که صبح شد در حدود 35 نفر را با یک اتوبوس فرستادیم رفتند به دههای اطراف سردشت ماهم فقط خودمان مانده بودیم  نرفتیم گفتیم ببینیم چه خبری از خانواده این دو عمویم  می رسد ولی بر عکس اتفاق  پدرمان را آوردند چشمهایش باز نمی شد وقتی دست او را نمی گرفتیم به هر جای می رفت چون  هیچ را نمی دید بعداٌ پدرم فرستادند  اصفهان ما هم از شهر بیرون رفتیم   رفتیم بین باغها و بستانها جای که  در آنجا آب بود  این کار را هر روز تکرار  می کردیم و هر روز که مِ آمدیم نزدیک یک ده  با روستا می نشستیم  و هر روز یک شهید می رسید اولین روز را دخترش یعنی دختر عمویم جنازه اش رسید و هر روز جنازه ای می آمد تا به سیزده تا رسید و تمام شد تا دوهفته ما رفتیم بیرون از شهر ولی بعد از دو هفته به  مهاباد رفتیم اول به ده بوکان بنام خانقاه رفتیم ولی  بعد به یکی از مدرسه های مهاباد رفتیم و تا دو سه هفته در آنجا زندگی کردیم و در همین مدرسه با بدبختی زندگی می کردیم و زن برادرم نیز در همان مدرسه زایید و یک پسر به دنیا آورد و زن برادرم هنوز هفت روزش نرسید بود که یک خانه گرفتیم و تا وقت مدرسه در آنجا زندگی کردیم دیگر خاطره های  بد من تمام شد.     
خاطرات هیرش باوفا
اینجانب  هیرش با وفا  فرزند حسین  باوفا که در سال 62 در شهرستان سردشت به دنیا آمده ا م  0 و دارای 2 برادر و 3 خواهر می باشم . پدرم در موقع بدنیا آمدن من شغل آزاد داشت . در روز 7 تیر 1366 بود که براثر  بمباران شیمیایی هواپیما های  رژیم جنایتکار  بعثی عراق شیمیایی شده و بعد از مجروح شدن من و پدرم و برادرم که هر سه تای ما شیمیایی   شده بودیم. من را به محل مداوای افراد مجروح که در سالن تربیت بدنی سردشت قرار داشت  بردند  و بعد از مداوای سرپائی که برروی  من انجام  دادند. چون   متوجه گردیدند وضعیتم خیلی وخیم است مرا ابتدا به بانه و بعد به تبریز و از آنجا  به تهران بردند و در بیمارستان ابوعلی  بستری  کردند و من را مدتی در آنجا بستری کردند و چند نفر هم که با ما به تهران اعزام شده بودن جان به جان آفرین تسلیم کردند. بعد از آن من کم کم  به دوران مدرسه رسیدم  و در رسم را تا اول دبیرستان  ادامه دادم ولی اثراتی که این گاز خردل بر اعصاب من گذاشته بود مانع از این بود که من بتوانم درس هایم را بخوانم و به ناچار در سال اول دبیرستان ترک تحصیل کردم. من برای در آوردن خرجی خودم دست به کار شدم و در سن 17 سالگی به شغل شاگرد اتوبوس پرداختم و از این راه توانستم خرجی خودم را به زحمت بدست آورم . من در سن 25 سالگی ازدواج کردم و در حال حاضر از جراحات ناشی از بمباهای شیمیایی به شدتن رنج می برم و باعث شده که زندگی خیلی سختی داشته باشم. 

 

خاطرات محمد زمانی
اینجانب محمد زمانی فرزند موسی متولد 1340    صادره از سردشت می خواهم مختصری از خاطرات تلخ دوران جوانیم که به علت شدت و عمق فاجعه انسانی که در شهرم به وقوع پیوست که اولین شهر شیمیایی شده جهان است و هیچوقت از ذهنم دور نمی شود چون آن را مشاهده و لمس کرده بودم بنویسم  در موقع بمباران شیمیایی سردشت در روز یکشنبه مورخه7 تیر سال 1366 بنده 26 ساله و نیز کارمند بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی بودم حوالی ساعت 15/ 4 دقیقه عصر بود من جلوی اداره خودم که در منزل  استاد رضا نوشابه فروش واقع د ر بلوار هفت تیر فعلی روبروی اداره راه و ترابری بودم هر موقع صدای هواپیمایی می¬آمد ما به پناهگاه اداره راه و ترابری که در حیاط آن احداث شده بود می رفتیم  در حال قدم زدن جلوی بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی بودم که یک دفعه صدا هواهپیماهای عراقی را شندم و فوراً پدافندهای شروع به  فعالیت نمودند بعد از چند ثانیه انفجار خفیف و کم صدا به اندازه دو تا نارنجک   دستی به گوشم رسید برایم خیلی خیلی  جای تعجب بود که چرا صدای بمب باران این دفعه ضعیف بود و با دفعات قبلی فرق داشت کم کم به طرف اداره آموزش و پرورش قدیم رفتیم در حوالی آنجا بوی مثل سیر گندیده  به مشامم رسید می توانم به جرات بگویم اولین کسی که اعلام کرد بمب شیمیایی است من بودم  چون بنده 21 ماه در جبهه های عملیاتی جنوب کشور در سالهای 61- 63 بودم و  در سال 62 بوی شیمیایی را در جزیره مجنون تجربه کرده بودم که عراق بر علیه نیروهای ما استفاده می کرد و من هم در آن زمان به آن مبتلا شده بودم به طرف بالا یعنی محل اصابت بمب  منزل حاج رسول نریمانی که برخورد کرده بود رسیدم و یک دستمال در  مسجد السلام خیس کردم و جلوی دهنم بستم مشاهده کردم آقای حاج رسول نریمانی با همشرس حاج خانم شوکت فیضی که مسن هم بودند  مشغول تکاندن وسایل مغازه بودند که در آن زمان مغازه خوار بار فروشی داشتند که هر دو آنها بر اثر شیمایی به درجه رفیع شهادت رسیدند و یک تویاتو سپاه پشتش نکر مانندنصب شده بود مشغول ریختن مواد سفیدی  بر روی محل اصابت بمب بودند به طرف منزل پدر شوهر خواهرم یداله کرم پور که 10 متری محل اصابت بود رفتم  وسپس به طرف سوی برده قوچ منزل خواهرم رفتم که مسئله بمب را اطلاع دهم و نکاتی را به آنها بگویم که برادرم عبدالله زمانی را دیدم به ایشان گفتم  که بمبی که به شهر اصابت کرده بمب شیمیایی است ایشان اطمینان کامل به من داشتند چون آن زمان ماجراهای منطقه عملیاتی جنوب کشور را که خودم خدمت  کرده بودم برایش تعریف کرده بودم فوراً قبول کرد و پشت یک وانت سواری سوار شدند با صدای بلند به مردم شهر اعلام می کردند که بمب شیمیایی  به شهر اصابت کرده است به مردم هشتار داد به ارتفاعات بروید دستمال خیس کنید و جلوی دهن بگذارید و خلاف ورزش باد حرکت کنید  فوراً دوش بگیرید و از دست زدن به محل اصابت وسایل آلوده خود داری کنید و این مطالب را در سطح شهر می-گفتند و اطلاع رسانی کردند   با این حال مردم شهر سردشت زبانزد عام و خواص هستند در امر نوع دوستی و کمک رسانی به یکدیگر  به صورت دسته جمعی جهت کمک نمودن در مواقع بمباران و حوادث تلخ و شیرین همدیگر را کمک می کنند  که این بیشتر مسئله باعث فراگیر نمودن  مصدومین شد و یا سوار کردن مرد ، زن و بچه ها کسانی که مصدوم شده بودند یا کسانی  بیشتری مبتلا شده  بودند و یا همراه مصدومین  که سالم بودند و بعد با تماس مصدوم با یکدیگر با هم مخلوط شده بودند
 این  مسئله موجب شد این فاجعه بیشتر شود  وبعد من با کمال خضری مشهور به کمال واوه ای از چهار راه فرمانداری سابق به طرف چهار راه پست رفتیم که بمب دیگر به مغازه آقای اسماعیل رشیدی که در آن زمان رنگ فروشی بود اصابت کرده بود رفتیم  و بعد به طرف سرچشمه سرازیر شدیم در آن موقع یک دستگاه ماشین سواری که متعلق به  آقای استاد ابراهیم عبدی که در آْن زمان دندان پزشکی داشتند افتاد که جلوی مغازه آقای شهید رحیم پناهی پارک شده بود  پر از مواد سفید بودند آن زمان مغازه شهید رحیم پناهی استریو نوار فروشی بودند  و مطب استاد ابراهیم هم کنار مرکز بزرگ اسلامی که طبقه بالای مغازه قرار داشت   و بعد به میدان سرچشمه رسیدیم که شهید رحیم پناهی که در  سوی برده قوچ همسایه بودیم و به ایشان سلام کردم و گفتم حالت چطور است ایشان در جواب من گفتند حالم خوب است اما محمد سینه ام داره می سوزه و بعد ملا باقی واعظی را دیدم که عادت همشگی ایشان بود که جلوی درب پاساژ واحد فعلی هر روز می نشست به ایشان گفتم ماموستا چرا از اینجا نمی روی عراق بمب باران شیمیایی کرده شهر به هم ریخته و هرکسی به طرف می دوید و مردم از شهر خارج می شدند و من و کمال واوی در چهار راه فرمانداری سابق که هلال احمر امروز است به هدایت ماشین ها پرداختیم که ترافیک ایجاد نشود و مردم بهتر تردد نمایند و بعد  به  نقاهتگاه رفتیم که پاراچه ای قبلاً در تقاطع نصب کرده بودند به طرف ش م ر بعد  به سالن والیبال تختی رسیدم که قبلاً با طناب آماده شده بود رفتیم و مشاهده کردم مردم زن و بچه پیرمردبستری شده وبه  هر کدام سرنگ وصل و پماد به بدنشان مالیده شده بود
و تعداد زیادی هم با ماشین به شهرهای همجوار انتقال می دادند و همچنین عده ای زیادی هم جلوی درب حمام شکوفه واقع در جنب هلال احمر بودند که در نوبت دوش گرفتن و بعد لباس های آنها را از تن درمیآوردند و عوض می کردند وبعد بعضی ها به منزل خود مراجعه می کردند  ویا بعضی ها سوار ماشین می شدند به شهرهای همجوار انتقال می دادند در انتقال مصدومین همراهان آنها دچار مشکل می شدند یا کسانی که کمتر مصدوم شده بودند با کسانی که حالشان بد بود قاطی میکردند و این امر موجب مصدومیت بیشتر آنها می شد شب کمتر کسی در منزل خود باقی مانده بود یا به شهرها و روستاها همجوار جهت مداوا رفته بودند یک بیمارستان صحرایی در سه راه بزیله واقع خیلی شلوغ بود که مردم را مداوا می کردند همچنین بهداری سپاه نقش خوبی در کمک رسانی درمنطقه داشتند فردای ان روز به بنیاد مهاجرین مراجعه نمودم هیچ اداره ای در شهر باز نبود فقط فعالیت بهداری و فرمانداری و سپاه فعالیت و کمک رسانی می کردند آن زمان مسئول ما در بنیاد مهاجرین آقای رضا مبارز بودند با چهار  کارمند بنامهای سید رضا حسینی جانباز 25% که مرحوم شدند،احمد احمدیان و حسین ابراهیمی و من که رضا مبارز اظهار داشتند تازه کار ما شروع شده و باید کمک و امداد رسانی نمائیم وظیفه اصلی ما در زمان جنگ و بحران است باید در خارج از شهر برای مردم چادر بزنیم ما اینکار را کردیم و هریک از بچه ها برای چادر زنی حرکت کردیم شب هنگام بدنم به خارش افتاد وضعیت چشمانم بد شد و به سرفه افتادم تا به امروز هر روز بدتر از روز بعد می شوم وضعیت جسمانی کلیه مصدومین به مرور زمان بدتر می شود و آنها را از پا در می آورد . بعد از یک ماه بعد از بمباران من نهار را در قهوه خانه ای صرف نمودم پایین آموزش و پرورش قبلی جلوی درب منزل آقای علی دوست که روبروی سد سنگی می باشد از درختان پیاده رو یک چوب کوچک جهت پاک کردن دندانم استفاده کردم که دهانم به شدت سوزش گرفت و ناراحت شدم حتی این مواد شیمیایی به حیوانات اهلی و گنجشک ها هم رحم نکره بود و آنها را از بین برده بود  و سه ماه بعد از بمباران شیمیائی مهر ماه سال 66 با همسرم لیلا معروف زاده که ایشان هم  جانباز 40% می باشند عقد نمودم  و در حال حاضر دارای سه فرزند می باشم
بمب باران شیمیایی سردشت در تارخ 7 تیر 66 بی ترید یکی از مهمترین حوادث تاریخی کشورما و نیز رویدادی یگانه در تاریخ جهان قرار دارد کاربرد سلاحهایی شیمیایی علیه مردم غیر نظامی پدیده ای شگفت است که هر انسان صاحب درد و اندیشمندی را به شدت نگران آینده دنیا می سازد که در آن سبعیت و توحشی باور نکردنی حکم می راند . این حادثه دردناک در خطه¬ی خونرگ سردشت درتیر ماه  سال 66 به وقوع پیوست که منجر به شهادت بیش از 116 نفر مرد و زن بی گناه و بی پناه که مشغول انجام امورات شخصی روزمره خود بودند و بیش از 13800 جانباز و بیش 5000 هزار نفر مصدوم گردید چنانچه اگر حامیان به اصطلاح حقوق بشر آمریکا و اسرائیل که از صدام دفاع می کردند نبود و مجامع بین المللی سکوت نمی کردند و  در همان سال جنایتکاران  تاریخ بشر را محکوم می¬کردند دیگرصدام این نوچه امریکا جرات نداشت مجددا در 2 فروردین سال 67 روستاهای سنجوه و اسلام آباد سردشت  را بمب باران شیمیایی نمائید.  که منجر به شهید شدن خانواده افندی در سنجوه و صالح پور در اسلام آباد نمی شد  و همچنین دیگر شهرها ی خرمشهر و آبادان و اشنویه و روستاهای آلوت شهر بانه و زده شهر کرمانشاه و حتی حلبچه عراق نمی شود .
بنده  با توجه به اینکه جوانی نیرومند بودم خود شاهد ماجرهای بمب باران متعدد شهرستان سردشت همانند کشتار 14 آذر و 57 توسط رژیم ستم  شاهی و بمباران هوایی عراق در 18 مهر 59 به محله کمربندی پاساژ فعلی اشکان و عزیز پور اقدام  و 21 تیرماه سال ، 64 که در کل 33 بار شهرستان سردشت بمب باران شده بودم بطور مثال چنانچه یکی شهید می شود و فوراً با توجه به عرف و عادت منطقه کردنشین ایشان را به پزشک قانونی معرفی نمی کردیم در عوض ایشان را به مسجد و بعد از کفن دفن به قبرستان می بردیم و دیگر این شهید فاقد  مدارک بالینی می شود و حق او پایمال می گردد و در عوض آن شخص دیگری که نبض خون  آن می زد و به بیمارستان می بردیم که به  امید اینکه نجات  باید و بعد  در بیمارستان شهید می¬شود و ایشان دارای مدرک بالینی می شود و به حق خود می رسد .
اما متاسفانه بقیه کسانی که در شهر و روستاها که شهید می شدند  و به بیمارستان نمی برند چون عادت  منطقه نبود کسی شهید می شود به بیمارستان و پزشک قانونی ببرند و از نظر قانونی فاقد مدارک بالینی می شود و  حق شان پایمال می شود درخصوص بمب باران شیمیایی به وسعت یک شهر که در آن زمان در  سردشت به وقوع پیوست و آن زمان سردشت دارای یک بیمارستان 42 تخته بود و گنجایش جذب  چنین فاجعه بزرگ در سطح یک شهر نبود و حتی شهرهای  همجوار و حتی تبریز هم از از پذیرش و شهروندان  عاجز مانده بود وناچاراً مردم به شهرها و روستاهای پناه بردند و شخصاً با هزینه خود خودشان را مداوا نمودند در عوض در حال حاضر فاقد مدارک بالینی می باشد و  حرف اول رامدارک بالینی برای تشکیل پرونده  می زند آیا هر شهر دیگری که به جای سردشت  بود می توانست به کل نفرات شهر خدمات قانونی ارائه نماید البته که خیر پس  مردم هستند که حقشان پایمال شده و سالها سال است با تحمیل درد و رنج روزگار خود را سپری می نمایند و بر اثر مصمومیت می میرند چون گاز خردل سوای دیگر مواد شیمیایی می باشد مانند گاز اعصاب و غیره در یک جا و  یک زمان افراد همانند  شهر حلبچه نابود می کند و دیگر مصدومی  باقی نمی گذاری ولی گاز خر دل در سردشت بکار گرفته شد  با گذشت زمان تاثیر گذاشت و مثل خوره کم کم شخص مصدوم کم کم ضعیف و او  را از پای در می آورد متاسفانه هر سال شاهد از بین رفتن مصدومین شهرمان می باشیم به امید آن روز که هیچ سلاح میکروبی و شیمیایی در دنیا  نباشد که بازهم  شاهد از بین رفتن هموطنان خود باشیم

 با آرزوی سلامتی کلیه جانبازان عزیز ایران زمین

نقل از وبسایت فرمانداری سردشت

[ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ محمد فاضل شوکتی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد. "بنیامین فرانکلین" (زمزیران نام رشته کوهی زیبا و بلند در سلسله کوههای زاگرس مابین مهاباد ، ،سردشت و پیرانشهر میباشد) محمد فاضل شوکتی دانش آموخته علم مدیریت .کارمند و مدرس: که به تحقیق در زمینه میراث معنوی و فکری شهرهای پیرانشهر و سردشت می پردازد،و سعی دارد تا برگیرنده مطالب و مقالات مرتبط با این دو شهر باشد. این وبلا گ در راستای مدیریت و جمع آوری اسناد ،مدارک ،عکسها و نشریات،مشاهیر و اطلاعات : تاریخی ،فرهنگی،اجتماعی، دوشهر( پیرانشهر و سردشت ) به منظور شکل دادن کانالی برای حضور در فضای مجازی و به اشتراک گذاشتن این اطلاعات و معرفی این دو شهربه ایران و جهان شکل گرفته است . بررسی و غور در میراث معنوی و فکری هزاران ساله ی این دو شهر از عهده یک یا چند نفر خارج بوده ،و یاری اصحاب قلم و نظر را می طلبد،، اگر این وبلاگ بتواند نقطه عطفی باشد برای زاده شدن اندیشه ای نو در پایان نامه های دانشگاهی و یا روان نمودن اطلاع رسانی به گردشگران و ایجاد پل ارتباطی مابین مردمان خون گرم این دوشهر با جهان و جذب گردشگران به مراکز طبیعی جذاب وتجاری این منطقه ، به هدف خود رسیده است . همچنین این وبلاگ حاوی عکسهای بسیارزیبا و دلپذیر و پر ارزش، قدیمی و نادری است که یاد آورخاطرات و حوادث و لحظات تاریخی تلخ و شیرین گذشته و پیوند آنها با حال و آینده شماخواهد بود . مطمئنا لحظاتی را که با ما سپری خواهید نمود شیرین خواهد بود. این وبلاگ را می‌توان یک مرجع برای معرفی مراکز گردشگری و تفریحی و توریستی وتجاری شهرهای پیرانشهر و سردشت دانست. امید می رود بازدید کنندگان عزیز ، کاستی های آن را به طرق ممکن گوشزد و با ارسال تجربیات موفق خود دراین حوزه و نیز در راستای پر بارتر نمودن محتویات زمزیران، مارا یاری فرمایند.
موضوعات وب
RSS Feed