<

زمزیران
دانشنامه تاریخ ،جغرافیا، فرهنگ و ادبیات و فولکلور و جاذبه های گردشگری شهرهای(سردشت و پیرانشهر) 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان


 

گفتگو با مصطفی اسدزاده، جانباز شیمیایی

درآمد

لحنش محکم است و کوچک ترین رد اندوهی در آن وجود ندارد. وقتی هم که انتقاد می کند، کمترین گلایه ای را احساس نمی کنی. محکم و با صلابت حرفش را می زند و از دشواری ها چنان عبور می کند که گویی موج سواری زبده است که هیچ طوفانی او را وادار به تسلیم نخواهد کرد. آنچه که از سر گذرانده اند، بیشتر به افسانه شبیه است و سند محکم دیگری بر استواری، بلند طبعی، مناعت و مردانگی مردان مرد این سرزمین کهنسال که بی تردید پشتوانه های اصیل و اصلی بقا و سرافرازی آیین و میهنند و دشمن، نیک می داند که با چنین بزرگمردانی، یک وجب از خاک این سرزمین را نخواهد توانست تصرف کند. با پشتگرمی این شجاع مردان هرکاری شدنی است.

از خودتان بگویید. 

من در سال 1343 در سردشت به دنیا آمدم. تحصیلاتم را در سردشت گذراندم و بعد هم به سربازی رفتم.

هنگام بمباران شیمیایی کجا بودید و چه کردید.

تهران بودم. سرباز و در حال مرخصی و می خواستم به سردشت بیایم. من برای ساعت پنج عصر بلیط اتوبوس داشتم. یکی از اقواممان در تهران بودند و گفتند ما می خواهیم با ماشین شخصی برویم سردشت، تو بمان و با ما برو. این شدکه ماندم، حدود ساعت 4/5 بود که گفتند سردشت بمباران شده. ما خیلی سعی کردیم تماس بگیریم، ولی ارتباط قطع بود. با مخابرات سردشت تماس گرفتیم. گفتند که بمباران شده و بمباران هم شیمیایی است.

شما در بمباران اول در سال 59 همه خانواده تان را از دست دادید یا در بمباران شیمیایی ؟

در بمباران شیمیایی، من از سرنوشت خانواده ام خبر نداشتم و فقط می دانستم که سردشت، بمباران شیمیایی شده است.من به فامیلمان گفتم که می خواهم بروم سردشت گفت این طور که می گویند سردشت خالی شده و کسی آنجا نیست که بروی. کجا می روی ؟ منتظر بمان یک خبری بگیریم. ما هم بالاخره تا مهاباد می رویم. خلاصه آن شب را به هر سختی که بود نگهم داشتند و نگذاشتند بروم. شب کم کم خبرها پیچید که مردم سردشت مصدوم شده اند و اکثر مردم را دارند به شهرهای اطراف اعزام می کنند. آن شب را تا ساعت سه و چهار بیدار ماندیم و خیلی از سردشتی هائی که در تهران زندگی می کردند؛ به منزل فامیل ما آمدند. هرکسی حرفی می زد و هیچ کس هم خبر درستی نداشت. خیلی هم سعی کردیم خبر بگیریم، منتهی نمی شد. همه به قدری آشفته بودند که هیچ کس از کسی خبر نداشت. ساعت 7 صبح روز 8 تیر، سر میز صبحانه نشسته بودم. فامیلمان رفته بود بیمارستان و منزل نبود. تلفن منزلشان زنگ خورد و من مجبور شدم بردارم. آقای وهابزاده از تبریز بود. حال و احوال کردیم و پرسید تهران چه خبر. گفتم والله خبرها پیش شماست. شنیدیم که بمباران شده و هیچ خبری نداریم. پرسیدم چطور مگر ؟ گفت همه شیمیائی ها را آورده اند اینجا و بیمارستانها اصلا جا ندارند. پرسیدم از خانواده اسدزاده کسی آنجا هست ؟ گفت ریز و درشتشان اینجا هستند. من بلا درنگ گوشی را گذاشتم و رفتم فرودگاه، چون نظامی بودم و امریه داشتم، بلافاصله برایم بلیط صادر کردند و ساعت 9 رسیدم تبریز. اولین بیمارستانی که سر زدم، بیمارستان امام خمینی تبریز بود که توی حیاطش حداقل هزار نفر را خوابانده بودند.

چرا داخل حیاط ؟ 

آنجا که خوب بود. توی موتور خانه و انباری و راهرو و خلاصه هر جایی که دستشان رسیده بود مصدومین را بستری کرده بودند. هر جایی که سر می کشیدی پر از مصدوم بود. بین آنها گشتم. اکثر دوست و فامیل و همسایه های خودمان بودند، ولی از خانواده خودم کسی را پیدا نکردم. رفتم داخل بخش ها، دیدم یکی از داداشهایم آنجاست به اسم هادی اسد زاده که چهارده سالش بود.

چرا مصدومیت اینها این قدر شدید بود؟ آیا نزدیک محل بمباران بودند؟

بمب شیمیایی جلوی در خانه ما خورده بود. سردشت بیش از 60 بار بمباران شده بود. ما در خانه مان زیر زمین داشتیم و اغلب اهل محل در این گونه موارد به خانه ما می آمدند.این دفعه هم از ترسشان به زیرزمین خانه ما پناه آورده بودند. در زیرزمین ما 42 نفر بودند که فقط یک نفر ناسالم بیرون آمده بود که همین آقای انور خلیل پور است. فقط ایشان زنده مانده و بقیه شهید شده اند. گاز سنگین است و روی زمین می نشیند و همه زیرزمین را پر کرده و همه را نابود کردند.

با توجه به اینکه شما دوره سربازی را سپری می کردید، اگر آنجا بودید می توانستید کمکی بکنید و دوره ای را در این زمینه گذرانده بودید ؟

اتفاقا این موضوع بسیار جالبی است. من دقیقا پانزده روز قبل از بمباران شیمیایی سردشت یک دوره فشرده «ش.م.ر» را در شیراز دیده بودم، یعنی اگر اینجا بودم، شرایط صد درصد فرق می کرد.

 

با توجه به اینکه وسیله ای در دست نداشتید چه کار می توانستید بکنید؟
 

دست کم وقتی که بمباران می شد، نمی گذاشتم توی زیرزمین بروند و آنهایی را هم که رفته بودند، از آنجا خارج می کردم.

یکی از مصدومین می گفتند من با موضوع آشنایی داشتم و فریاد می زدم از زیر زمین بیرون بیایند، ولی به حرفم گوش نمی دادند.
 

لابد نتوانسته بودند توجیه کنند. به حرف من گوش می دادند. همین طور یک حرفی زده اند. هواپیما ها هم حدود بیست دقیقه ای روی آسمان چرخ می زدند و مردم فکر می کردند دوباره می خواهند بمباران کنند و از ترس از زیرزمین بیرون نمی آمدند بیرون. منتهی اگر من بودم، صددرصد اینها را خارج می کردم و نمی گذاشتم آنجا بمانند.

از برادرتان بگویید.

بله، وضعیتش خیلی بد بود. حلقش را سوراخ کرده و لوله ای را در آن تعبیه کرده بودند واز راه آن تنفس می کرد. دماغش کاملا بسته شده بود. دو تا از همسایه های دیوار به دیوارمان هم که هم اتاقیش بودند و در همین شرایط بودند. اسمش را صدا کردم و گفتم هادی، هادی. با اشاره گفت بله، گفتم مرا می شناسی ؟ با سر اشاره کرد و گفت بله می شناسم. گفتم من کی هستم ؟ به زور گفت داداش. پرسیدم حالت چطور است ؟ گفت خوبم. پرسیدم مامان اینها کجا هستند ؟ گفت نمی دانم. گفتم چیزی نیاز نداری ؟ گفت تشنه ام. آب که نمی توانست بخورد. پنبه ای برداشتم و مرطوب کردم و چند قطره آب داخل حلقش ریختم. پرسیدم تو کاری نداری؟ من بروم دنبال بابا اینها بگردم. گفت نه.

آیا آخرین باری بود که ایشان را دیدید؟

خیر. ایشان چهار ماه زنده ماندند. روز 18 آبان 66 شهید شدند.

بقیه را کجا پیدا کردید؟

برگشتم به حیاط بیمارستان. یک نفر از آشناها را دیدم. پرسیدم بچه های ما را ندیدی؟ نمی دانی کجا هستند ؟ گفت یک سری به بیمارستان 29 بهمن بزن. گفتم چرا آنجا؟ گفت تو برو، آنجا هستند. این حرف را که زد من قلبم تپید و فهمیدم چیزی شده.

از کجا فهمیدید ؟ 

نحوه گفتن او طوری بود که فهمیدم. حس خاصی به من دست داد. رفتم بیمارستان 29 بهمن، همه اتاقها و حیاط و انباری را گشتم، هیچ کس را پیدا نکردم. البته همه آشنا بودند، یعنی هر کسی را می دیدم، می شناختم. این جوری نبود که نشناسم. سردشت محیط کوچکی ست و همه مردم یا سببی یا نسبی قوم و خویش هستند.

یا دست کم همسایه.

درست است. خلاصه بعد از اینکه همه اتاقها را گشتم و چیزی دستگیرم نشد، به سرپرستاری گفتم من دنبال خانواده اسد زاده میگرم. شما اطلاعی ندارید ؟ گفت شما یک سری به مددکاری اجتماعی بزنید. گفتم کجاست؟ گفت طبقه زیرزمین. رفتم طبقه زیرزمین. با مسئولان آنجا احوالپرسی کردم و گفتم دنبال خانواده اسدزاده می گردم و پیدایشان نمی کنم. شما اگر اطلاعی دارید ممنون می شوم که به من بگویید. یک نفر بلند شد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت من متأسفم، منتهی از تو می خوام قوی باشی. بالاخره یک اتفاقی است که افتاده و ما هم ناراحتیم. گفتم چه خبری از خانواده ام داری ؟ گفت چند تا شهید داریم. اگر طاقتش را داری، بیا به تو نشان بدهم، بلکه شناسایی کنی. به سردخانه بیمارستان رفتیم. اولین کشو را که کشیدند، داداشم بود، نوزده ساله به اسم علی. کشوی دوم را که کشیدند مادربزرگم بود، مادر پدرم.

همه شهدا متعلق به خانواده شما بودند؟

دو تا مال خانواده ما بودند، بقیه هم همسایه های دیوار به دیوارمان بودند. این صحنه را که دیدم، از لحاظ روحی روانی به هم ریختم و تقریبا بی هوش شدم. بعد از یک ساعت که به هوش آمدم، دیدم روی تخت بیمارستان هستم و به من سرم وصل کرده اند. بلافاصله سرم را از دستم کشیدم و برگشتم توی زیر زمین و گفتم آقا! من می خواهم جنازه ها را ببرم. گفت جنازه ها را بردند. گفتم کجا بردند ؟ خلاصه آنجا یک دعوایی هم کردیم. یکیشان آمد گفت آقا جان ! ناراحت نباش. ما می خواهیم همکاری کنیم. اینها را برده اند سردرود. آنها با شما همکاری می کنند. جنازه ها را در صندوق می گذارند. الان هم ماشین می آوریم و شما را می بریم پیش آنها.جنازه ها آماده اند که شما ببرید. من رفتم یک وانت نیسان گرفتم و رفتم سردرود. آنجا معراج شهدا بود. در زمان جنگ اول شهدا را آنجا می بردند، بعد تشییع می کردند. با نیسان رفتم آنجا. وقتی رسیدم ساعت حدود 4 بعدازظهر شده بود. یکیشان به پیشوازم آمد و گفت ما متأسفیم که این اتفاق افتاده. جنازه ها آماده است. البته بنیاد شهید این کار را می کند، ولی حالا که شما اینجا هستید و تمایل دارید جنازه ها را ببرید، ما تحویلتان می دهیم. جنازه ها را تحویل گرفتم که ببرم سردشت. در 15 کیلومتری سردشت روستایی هست به نام کلته. اکثرا آنجا تجمع کرده بودند. مردم آمدند و جنازه ها را گرفتند و پرسیدند اینها کی هستند که گفتم فلانی و فلانی هستند. بعد گفتم می خواهم ببرم سردشت تشییع کنم. گفتند سردشت کسی نیست، می بری آنجا، می مانند روی دستت. تنهایی هم از عهده این کار بر نمی آیی. گفتم پس چه کار کنم؟ گفتند برو روستای شین وه. مردم سردشت در روستاهای نزدیک به سردشت زیاد بودند. جنازه ها را بردم آنجا، هفت هشت نفری همراهم شدند،آمدیم داخل سردشت، رفتیم مزار شهدا و خلاصه جنازه ها را دفن کردیم.

بعد لابد برگشتید که بقیه خانواده را پیدا کنید.
 

آن موقع دیگر ساعت 9 و 10 شب شده بود. من از مزار شهدا رفتم داخل شهر. رفتم خانه عمه و خاله و دایی و همه اقوام نزدیک. در خانه هایشان را زدم، هیچ کس نبود. وسیله ای هم نبود که مرا از شهر خارج کند. خیلی هم خسته بودم. دو شب بود نخوابیده بودم. این مسائل روحی هم آزارم داده بود و احساس خستگی عجیبی می کردم. آمدم به کوچه خودمان و رفتم خانه خودمان. چوبدستی برداشتم و با آن قفل در را زدم، در باز شد. رفتم داخل خانه. من خودم یک اتاق داشتم. رفتم از آنجا دو سه تا پتو برداشتم. توی هال پهن کردم، روی آنها دراز کشیدم و در واقع از حال رفتم. نمی دانم یک ساعت بود یا دو ساعت که خوابیدم. ناگهان بیدار شدم و دیدم حال خیلی بدی دارم.

پتوها آلوده بودند ؟

کاملا آلوده بودند.

مگر شما آموزش ندیده بودید؟

چاره ای نداشتم. توی خیابان که نمی توانستم بمانم.

 

یعنی به دست خودتان، خودتان را شیمیایی کردید ؟
 

بله. ناچاری بود. چاره ای نداشتم. حسابش را بکنید نه نفر را دفن کرده بودم.

این را می فهمم. در مقاومت روحی شما تردیدی نیست. شاید هر کس دیگری هم جای شما بود، با توجه به آن شرایط هولناک و تنهایی و به خصوص جوانی شما، به کلی روانش به هم می ریخت، ولی شما می دانستید سلاحهای شیمیایی چقدر مخرب و موذی هستند. نمی شد روی زمین خالی بخوابید؟
 

آن قدر خسته بودم و آنقدر مسائل و مشکلات مختلف روی سرم ریخته بود که فکرم از کار افتاده بود. اصلا مجال این را نداشتم به این چیزها فکر کنم چاره ای هم نداشتم. پای پیاده که نمی توانستم از شهر خارج شوم. حقیقتا نا نداشتم.

عرض من این نیست که از شهر خارج می شدید. دست کم تا وقتی که با جسم آلوده تماس پیدا نمی کردید، نسبتا در امان بودید.
 

البته این را خدمتتان عرض کنم که دوره ای که من گذرانده بودم، یک دوره فشرده بود و این طور نبود که من به تمام جزئیات احاطه داشته باشم. از طرفی تئوری بود و عملا آنها را اجرا نکرده بودم و در شرایط بحرانی، خیلی خوب نمی توانستم تصمیم بگیرم که با این موضوع چگونه برخورد کنم. فقط می دانستم که موقع بمباران شیمیایی باید از محل دور شد و به ارتفاعات رفت.

ولی نمی دانستید که این مواد، وسایل را هم آلوده می کنند و باید از آنها دوری کرد.
 

نه، اطلاع چندانی نداشتم.

با این کار، جانباز چند درصد شدید؟
 

من جانباز بیست درصد هستم.

در آن شب وحشتناک در شهری که کاملا تخلیه شده بود، ماندید؟
 

بله، بیدار که شدم حالت بسیار بدی داشتم، حالت تهوع. زیر بغلهایم تاول زده بودند و به شدت خارش داشت.

چطور این قدر سریع عمل کرده بود؟
 

من متوجه نبودم روی ترکش خوابیدم. نمی دانستم ترکش است، خیال کردم سنگی چیزی است.داخل یکی از پتوها ترکش بمب شیمیایی بود. من دور بعد که دوباره پتوها را برداشتم، متوجه ترکش شدم. نه پتو را سوراخ کرده و در پتوی دهم مانده بود.نمی دانستم ساعت 2/5 یا 3 بعد از نیمه شب بود که از خانه زدم بیرون. در شهر پرنده پر نمی زد. به طرف خروجی شهر راه افتادم. تقریبا دو کیلومتری پای پیاده رفته بودم که از دور دیدم یک ماشین دارد می آید. یک وانت بود که وسایل خانه را در آن گذاشته بود و جلوی آن چهار پنج نفر سوار شده بود، برایش دست تکان دادم.ایستاد و پرسید کجا می روی ؟ گفتم تا هر جا که مرا برسانی غنیمت است. تا سه راه، تا پلیس راه. هر جا ببری ممنون می شوم. گفت والله پشت وانت پر از وسایل است. ببین جا پیدا می کنی بنشینی ؟ من رفتم روی سپر نشستم. دستهایم را گرفتم به باربند وانت و خلاصه به هر مکافاتی که بود، پایم از زمین کنده شد. باد که به چشمهایم می خرود، احساس راحتی می کردم، آمدم سه را ه، زیر یک پل یک بیمارستان صحرایی درست کرده بودند، رفتم آنجا. بهیاری آنجا بود و سرمی آورد و چشمهایم را شستشو داد و قطره ای هم ریخت هم توی چشمهایم و بعد داددستم و گفت دستت باشد، هر وقت چشمهایت سوخت بریز توی چشمهایت. یک پمادی هم داد و گفت بمال روی تاولها. خلاصه اینها را گرفتم و یک ماشینی سوار شدم و آمدم مهاباد.بعد رفتم تهران به خانه فامیلمان، پرسید آن روز کجا رفتی؟ گفتم از تبریز تلفن شد و من هم رفتم. فامیلمان گفت تو که رفتی پدرت توی بیمارستان بقیه الله بستری بود و دائما هم تو را صدا می زد. ما آمدیم فرودگاه و حتی با عوامل فرودگاه خیلی جر و بحث کردیم که آقا! پدرش رو به موت است. نگذارید برود. تو سوار هواپیما شده بودی و پیاده ات نکردند. گفتم الان کجاست ؟ گفتند پاشو برویم. رفتیم بیمارستان بقیه الله و حدود دو ساعت و نیم جلوی در معطل شدیم. وضعیت دشواری بود. طبقه چهارم یا پنجم بود. از آسانسور که رفتم بیرون، دیدم یک برانکار رد شد. یک نفر رویش دراز کشیده بود و ملافه را روی صورتش کشیده بودند و می خواستند با آسانسور ببرند. باور کنید قلبم تکان خورد. رفتم به اتاقی که پدرم در آن بستری بود. تخت پدرم خالی بود. همراهانم نگاه معنی داری به من کردند. من فهمیدم آن برانکاری که بردند پدرم بوده. از سرپرستاری قضیه را پرسیدم، گفتند متأسفانه یک ساعت پیش شهید شدند. من نتوانستم پدرم را ببینم. این طرف و آن طرف پرس و جو کردیم، گفتند مادرت هم بیمارستان چرمان است. دو سه ساعتی تو ترافیک بودم. وقتی رسیدم فهمیدم که مادرم هم همان روز صبح فوت کرده بودند. من جنازه این دو نفر را با پانزده شانزده نفر دیگر که در سردخانه بودند تحویل گرفتم و به طرف سردشت رفتم.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 20


حرفهای یک جانباز شیمیایی  2

   

گفتگو با مصطفی اسدزاده، جانباز شیمیایی

اعضای خانواده شما در مجموع چند نفر بودند؟

ما در مجموع ده نفر بودیم. مادر مادرم هم تقریبا با ما زندگی می کرد که می شدیم یازده نفر.

و تمامی اینها به فواصل زمانی کوتاهی شهید شدند؟

بله، در ظرف داوزده روز همگی شهید شدند و من غیر از همان داداش چهارده سالم ام، نتوانستم هیچ کدامشان را زنده ببینم و یک کلمه با آنها صحبت کنم.

در سردشت ماندید یا رفتید؟

نه، برادرم که تبریز بستری بود. محل خدمتم کرمان بود. یک ماه بیست روزی داداشم را بردم کرمان، آب و هوایش خشک بود، حالش بدتر شد. دائما هم به من فشار می آورد که پدر و مادرمان کجا هستند. من هم می گفتم آنها را به خارج اعزام کرده ا ند. چهارده سال بود و طاقت نداشت. او را به بهانه های مختلف سر می دواندم که نفهمد. زیاد اصرار کرد که مرا ببر سردشت. من مقاومت کردم، منتهی آن قدر بی تابی کرد که مجبور شدم او را ببرم سردشت. یک روز موقعی که از خانه داییمان بیرون می آید، یکی از آشناها احوالپرسی می کند و می گوید هادی جان! حالت چطور است ؟ الحمدالله که بهتر شدی. خدا پدر و مادر و خواهر و برادرهایت را رحمت کند. این را که می گوید حال هادی به هم می خورد. به من زنگ زدند که بیا هادی حالش بده شده. من او را سریع رساندم بیمارستان تبریز. انصافا پزشکان هم خیلی تلاش کردند، ولی هادی طاقت نیاورد، نتوانست قبول کند.

شما چطور طاقت آوردید ؟
 

آخرین امید من همین هادی بود که او هم رفت. مشکلات روحی و روانی باعث شد که من یک سال تمام در تهران بستری بودم و روانپزشک ها واقعا درمانده بودند که با من چه کنند. کاملا مثل دیوانه ها شده بودم.

کجا بستری بودید؟

در بیمارستان ساسان. اسم پزشکانم را به یاد نمی آورم. یک سال تحت درمان روانپزشکی بودم. البته دائما بستری نبودم. یک هفته ده روز بستری می شدم، بعد بر می گشتم سردشت، باز می آمدم. بالاخره یک سالی این طور گذشت تا کنترل خودم را به دست گرفتم.

آن وقت چه کردید؟

سردشت بودم. شب می آمدم خانه پدری که خراب شده بود. خیلی فکر می کردم و حالم بد می شد. بعد نشستم گفتم خدایا! بالاخره مصیبتی آمده و چاره ای هم ندارم. خودت یک دری برایم باز کن. بالاخره یک جوری کم کم با مسئله کنار آمدم.

فقط گفتنش آسان است.

واقعا همین طور است. این چیزها فقط گفتنش آسان است. باید کسی حال و هوای مرا می داشت و در موقعیت من می بود تا می فهمید که چه رنجی کشیدم. غرض اینکه بالاخره به کارهایم سرو سامان دادم. پایان خدمتم را گرفتم. البته هشت روز بعد از بمباران شیمیایی، یک عده ای رفتیم پیش آقای میرحسین موسوی که آن موقع نخست وزیر بود و به او گفتیم که آقا ! رسیدگی به مصدومین شیمیایی خیلی پیش پا افتاده و ضعیف است. حتی بعضی از پرستارها و پزشکان از اینکه بالای سر مریض بروند، ابا دارند و با این قضیه به عنوان یک چیز ناشناخته برخورد می کنند. رسیدگی خیلی ضعیف است. ما نمی توانیم بنشینیم و ناظر باشیم که هر روز 25 تا 30 جنازه عزیزانمان را تحویل بگیریم. یک فکری بکنید. من مفصل با آقای میرحسین موسوی صحبت کردم و ایشان دستور دادند که آقای دکتر شیرازی به عنوان نماینده نخست وزیر و آقای دکتر سهراب پور بررسی کنند و هر کس را که تشخیص می دهند باید به خارج اعزام کرد، او را سریع بفرستند. هیئتی را هم تعیین کردند که همراه من به سردشت بیایند و از وضعیت سردشت، گزارش دقیقی برای ایشان تهیه کنند. کمکهایی هم کردند. ولی متأسفانه کمکها هم درست بین مردم تقسیم نشد و در بین راه، بخشی حیف و میل شد. مهندس موسوی نامه ای نوشتند و دو ماه به من مرخصی دادند، یعنی نوشتند که ایشان با توجه به مشکلی که برایش پیش آمده، از نظر ما استحقاق دو ماه مرخصی را دارد. دو ماه از خدمتم مانده بود که همراهی کردند. دو سه روز می رفتم به کارهایم سر و سامان می دادم و بعد بر می گشتم سردشت. خلاصه گذشت و سربازی تمام شد.

برگشتید سردشت ؟

بله، برگشتم به خانه ویران پدری. از سپاه آمدند موکتهای خانه را کندند و تمام مواد غذایی را که انبار کرده بودیم وآلوده بودند ریختند دور. نمی دانم شما با این نحوه زندگی مردم اینجا آشنا هستید یا نه. خانمها عادت دارند آذوقه چندین ماه را ذخیره نگه دارند. مادرم هم همین کار را کرده بود که با بمباران شیمیایی، همه آنها آلوده شد و ناچار شدیم بریزیم دور. ماند یک خانه ترکش خورده و بی در و پنجره. رفتم و تعمیر کردم و نشستم توی خانه.

به همین راحتی!

چاره نبود. نمی توانستم که بمیرم. شبها با مطالعه کتاب سرم را گرم می کردم. خلاصه خیلی به قضیه فکر کردم. دیدم چاره ندارم. اتفاقی است که افتاده و کاریش نمی شود کرد و باید فقط از صبح تا شب، خدا را صدا زد و دست به زانو زد و از جا بلند شد. البته مشکلات روحی و جسمی زیادی هم متوجه من شد و به همین راحتی هم که دارم تعریف می کنم نبود.

آیا از نظر تأمین معاش شغلی داشتید؟ چه کار کردید؟
 

پدر یک مغازه داشتند، آن را باز کردم.

لابد آنها هم سمی بودند و ریختید دور.
 

مواد غذایی نبود کارگاه تانکر سازی و بخاری سازی بود.

کار را بلد بودید؟

شاگرد گرفته بودم. خودم می نشستم آنجا و از طریق مغازه امرار معاش می کردم و به لطف خدا تا این لحظه، یک ریال نه از کسی و نه از نهادی نگرفته ام. روی پای خودم ایستادم و ادامه دادم.

کارگاهتان به تدریج رونق گرفت.
 

کارگاه را یکی دو سالی بیشتر نگه نداشتم و رفتم در کار مرغداری. احساس کردم توی مغازه نشستن برایم سخت است. می خواستم کاری باشد که تحرک داشته باشم. آرام و قرار نمی توانستم بگیرم. با طبیعت سر و کار داشتن خیلی به من کمک کرد تا خودم را پیدا کنم و به فکر آینده ام بیفتم و سرو سامان بگیرم.

آیا در این کار موفق شدید؟

بله، الحمدالله موفق شدم.

این کار را از کجا بلد بودید؟ 

خیلی مطالعه می کردم و از کسانی که این کار را بلد بودند، خیلی سئوال می کردم. خیلی هم علاقمند بودم و به جاهای مختلف سر می زدم.

مصدومیت به چه اعضایی از بدن شما آسیب جدی تری رسانده است ؟

مشکلات شمیایی در بدن من از 35 سالگی به بعد، شدید شد.هم پوستی است و هم ریوی.

 

کی ازدواج کردید؟

دو سال بعد از بمباران.

فرزند هم دارید ؟

سه فرزند دختر دارم.

آنها که انشاءالله دچار عوارضی نشده اند.

و الله همه شان عصبی هستند. از بابت زندگی عادی نگذاشته ام به آنها سخت بگذرد. هر سال دو بار ده بیست روز آنها را می برم مسافرت. بیشتر هم طرفهای شمال می رویم که از طبیعت آنجا استفاده کنند،‌ولی واقعیت این است که خیلی افاقه نمی کند. واقعیتش این است که این ماجرا با تک تک سلولهای جسم و روح من عجین شده. در ماه حداقل چهار پنج بار جلسه در منزل داریم. علاقمندان و انجمنها می آیند.

این که خیلی عالی است. دوستان شما حوصله یک دقیقه شلوغی و مهمانی را هم ندارند.

به هر نحوی که هست بچه ها با من و امثال من ارتباط برقرار کرده اند. من غالبا احساس می کنم لایق این نبودم تشکیل خانواده بدهم. پیش خودم می گویم زن و بچه من چه گناهی کرده اند که باید این همه اعصاب خردی و عصبانیت وحالتهای ناهنجار روحی مرا تحمل کنند؟ فکر می کنم ظلم کرده ام به آنها.

کم لطفی می کنید.دیگران یک هزارم این ماجراها را از سر نگذرانده اند و یک هزارم شما برای خوشبختی خانواده شان تلاش نمی کنند. من که کوچک ترین حالت عصبی و افسردگی در شما ندیدم. شما تصور می کنید اگر گاهی تحت تأثیر آثار گاز شیمیایی عصبانی می شوید، دیگران نمی شوند؟ خیلی ها همیشه طلبکار و عصبی هستند. ناشکری نکنید. خداوند به شما روحیه و اراده عجیب و غریبی داده است.

شما لطف دارید، ولی تنها چیزی که اذیتم می کند همین است که زن و بچه از دستم ناراحت باشند. من در دوران تحصیلم خدا شاهد است که زبانزد بودم و یک شهر را در ظرف یک روز به هم ریختم. آرام و قرار نداشتم. شور و شوق خاصی داشتم. یک اراده عجیبی داشتم. برای هر کاری تصمیم می گرفتم، امکان نداشت، تا انجام ندهم بنشینم. محال بود که به هدف نرسم. این قضیه آن قدر روی من اثر گذاشت که اصلا آن آدم آن وقعتها نیستم.

برای اینکه این قضیه چیزی فوق طاقت بشر است و شما بسیار سرافرازانه از آن بیرون آمده اید. شما این فاجعه را از سر گذرانده اید، خانه پدری را دوباره ساخته اید، ازدواج کردید، شغل تولیدی و عالی راه انداخته اید و کاملا موفق بوده اید. واقعا باید به این همه مقاومت و پشتکار احسنت گفت. پس هر وقت خدای نکرده ناامید می شوید، خود را مقایسه کنید با کسانی که کوچک ترین سختی به هزاران راه خلاف می افتند. شما انسان با ارزشی هستید. این جور به خودتان کم لطفی نکنید. زندگی شما بیشتر به قصه شبیه است. واقعا سرم را در مقابل این همه عظمت خم می کنم.

متشکرم. نظر لطف شماست. باور کنید تا چهارسال پیش اصلا نه قرص دیده بودم نه آمپول زده بودم و اصلا معتقد به دارو نبودم، فقط گاهی جبراً داروی اعصاب می خوردم، دیدم دارد اذیتم می کند، گذاشتم کنار. تازه آنها را هم نصفه نیمه می خوردم. همیشه نمی خوردم، ولی در سال 85 در بیمارستان بقیه الله به خاطر ناراحتی های عصبی بستری شدم، البته قلبم و ریه هایم هم دارند اذیتم می کنند. هم تنگی نفس دارم و هم عفونت ریه دارم و هم عروق قلبم چهل درصد گرفتگی دارد. تأثیرات آن زمان حالا دارد خودش را نشان می دهد.

اصلا به آن زمان فکر نکنید، چون خودتان علیل می شوید.
 

حقیقتا خیلی سعی می کنم و با خودم کلنجار می روم، ولی نمی شود. تصمیم می گیرم فکر نکنم، ولی تا یک مصدوم را می بینم، دوباره همه چیز مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمهایم عبور می کند و حالم بد می شود. روز چهارم فروردین امسال یک خانمی پیدا شد که ادعا می کرد خواهر ماست و خدا می داند که چطور دو سه ماه از زندگیم را روی شناختن او گذاشتم و چه بر سرم آمد. جنجال بسیار بزرگی در شهر راه انداخت و افکار عمومی را متوجه خودش کرد و این همه فشارها را من ناچار شدم تحمل کنم و خیلی به من سخت گذشت. نمی شود راحت گذشت. آسان نیست.

من نمی گویم آسان است، می گویم شما فجایع خیلی بزرگی را از سر گذرانده اید و نباید اجازه بدهید این مسائل جزئی، اراده شما را خرد کند، چرا از روانپزشک کمک نمی گیرید؟

والله یک خانم دکتری که مشاور نورولوژیست من بودند و می گفتند که تو باید مادام العمر دارو بخوری، من هم نمی توانم این کار را بکنم.

پس ورزش کنید، خود درمانی کنید، واقعا حیف است.
 

ورزش می کنم، ولی در هر حال گاهی اختیارم از دستم می رود و شرمنده خانم و بچه ها می شوم.

مطمئن باشید آنها شرایط شما را درک می کنند.
 

ممنونم که وقت گذاشتید و به دردهای من گوش دادید.

وظیفه ماست. برایتان صبر، شادمانی و سلامتی آرزو می کنم.
 

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 20

 

 

[ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ محمد فاضل شوکتی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد. "بنیامین فرانکلین" (زمزیران نام رشته کوهی زیبا و بلند در سلسله کوههای زاگرس مابین مهاباد ، ،سردشت و پیرانشهر میباشد) محمد فاضل شوکتی دانش آموخته علم مدیریت .کارمند و مدرس: که به تحقیق در زمینه میراث معنوی و فکری شهرهای پیرانشهر و سردشت می پردازد،و سعی دارد تا برگیرنده مطالب و مقالات مرتبط با این دو شهر باشد. این وبلا گ در راستای مدیریت و جمع آوری اسناد ،مدارک ،عکسها و نشریات،مشاهیر و اطلاعات : تاریخی ،فرهنگی،اجتماعی، دوشهر( پیرانشهر و سردشت ) به منظور شکل دادن کانالی برای حضور در فضای مجازی و به اشتراک گذاشتن این اطلاعات و معرفی این دو شهربه ایران و جهان شکل گرفته است . بررسی و غور در میراث معنوی و فکری هزاران ساله ی این دو شهر از عهده یک یا چند نفر خارج بوده ،و یاری اصحاب قلم و نظر را می طلبد،، اگر این وبلاگ بتواند نقطه عطفی باشد برای زاده شدن اندیشه ای نو در پایان نامه های دانشگاهی و یا روان نمودن اطلاع رسانی به گردشگران و ایجاد پل ارتباطی مابین مردمان خون گرم این دوشهر با جهان و جذب گردشگران به مراکز طبیعی جذاب وتجاری این منطقه ، به هدف خود رسیده است . همچنین این وبلاگ حاوی عکسهای بسیارزیبا و دلپذیر و پر ارزش، قدیمی و نادری است که یاد آورخاطرات و حوادث و لحظات تاریخی تلخ و شیرین گذشته و پیوند آنها با حال و آینده شماخواهد بود . مطمئنا لحظاتی را که با ما سپری خواهید نمود شیرین خواهد بود. این وبلاگ را می‌توان یک مرجع برای معرفی مراکز گردشگری و تفریحی و توریستی وتجاری شهرهای پیرانشهر و سردشت دانست. امید می رود بازدید کنندگان عزیز ، کاستی های آن را به طرق ممکن گوشزد و با ارسال تجربیات موفق خود دراین حوزه و نیز در راستای پر بارتر نمودن محتویات زمزیران، مارا یاری فرمایند.
موضوعات وب
RSS Feed